چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵


تری فاکس و ماراتن امید

امروز سالگرد درگذشت یک اسطوره مقاومت در کاناداست. کسی که مصمم بود سرطان را شکست دهد. تری فاکس یک ماه قبل از بیست و یکمین سالگرد تولدش در ایالت بریتیش کلمبیای کانادا در حالی که سرطان استخوان به ریه هایش سرایت کرده بود، درگذشت.

تری فاکس در 28 ژوئیه سال 1958 در وینیپگ منیتوبا به دنیا آمد. در مارس 1977 زندگی تری فاکس با پیدایش غده ای در زانویش زیر و رو شد و آینده روشن او می رفت تا به تاریکی گراید. اما تری به گفته خودش " آماده ترک این دنیا نبود". پزشکان تصمیم گرفتند برای جلوگیری از پیشرفت سرطان، پای راست تری را تا 15 سانت بالای زانو قطع کنند. سه هفته بعد از عمل جراحی تری راه رفتن با پای مصنوعی را شروع کرد و نقشه بزرگی را در سر می پروراند. او به تمرینات ورزشی ادامه می داد و با عضویت در انجمن مسابقات صندلی چرخ دار کانادا، تیمش را سه بار به پیروزی رساند. اما این کافی نبود. پائیز همان سال تصمیم گرفت تا دور کانادا بدود و از هر کانادایی بخواهد یک دلار برای تحقیق پیرامون بیماری سرطان اهدا کند. پدر و مادرش فکر می کردند این کار دیوانگی است اما می دانستند که نمیتوانند فرزندشان را از این کار بازدارند. جامعه سرطان کانادا قبول کرد چنانچه تری بتواند اسپانسر پیدا کند، آنها به تری فاکس کمک خواهند کرد. تری فاکس نامه نگاری را به کمپانیهای بزرگ و کوچک آغاز کرد. آخرین جمله نامه هایش این بودند: "من نمی گویم که این کار پاسخی صریح به سرطان و یا علاج سرطان خواهد بود. ولی من به معجزه ایمان دارم. مجبورم باور داشته باشم."
قرار شد که تری فاکس روز 12 آوریل1980 از سنت جان نیوفنلند دویدن را آغاز کرده و در غرب ساحل جزیره ونکوور در 10 سپتامبر به پایان برد. او تا آنزمان تجربه دویدن بیش از 3000 مایل (5000 کیلومتر) را داشت و آماده دویدن برای امید بود.
تری در 12 آوریل 1980 پای مصنوعی خود را در آبهای اقیانوس اطلس فرو برد و "ماراتن امید" را آغاز کرد. " ماراتن امید" فاکس مردم کانادا را چنان به وجد آورد بطوریکه هر جا که می رفت با استقبال آنان روبرو می شد. مردم با گرمی از او در خانه
هایشان پذیرایی می کردند. شهرک 10 هزار نفری (پورت او بَسک) ده هزار دلار اهدا کرد.
  تری به هر شهر و روستایی که می رسید مردم منتظرش بودند. در تورنتو ده هزار نفر برای خوشآمدگویی به او جشن بزرگی را ترتیب داده بودند. جامعه سرطان کانادا همان روز اعلام کرد که مردم صد هزار دلار اهدا کردند.
در 31 اوت وقتی به شهر تاندر بی رسید، احساس کرد که سرماخورده و روز بعد درد شدید سینه بسراغش آمد. هرچند سرفه های او شدیدتر می شدند و درد در گردن و سینه به اوج می رسید اما او همچنان به دویدن ادامه می داد چرا که مردم او را تشویق می کردند. او نمی توانست مردم را مایوس کند و باید به کار خود ادامه می داد. تقریبا 18 مایل خارج از شهر، تری را به بیمارستان بردند. پس از انجام آزمایشهای گوناگون و عکسبرداری، پزشکان خبر بدی به او دادند. سرطان به ریه هایش سرایت کرده بود. یک روز بعد در یک کنفرانس مطبوعاتی تری در حالی که دست مادرش را در دست داشت، اعلام کرد که باید به خانه برگردد. تا آنروز تری 3339 مایل ( 5376 کیلومتر) دویده بود. تری فاکس به خبرنگاران گفت: "چه تعداد از انسانها واقعا کاری را انجام می دهند که به آن اعتقاد دارند؟ من فقط آرزو دارم مردم به این باور برسند که هر چیزی ممکن است اگر تلاش کنند. امید به بار خواهد نشست اگر مردم سعی و تلاش کنند."
تری فاکس با هواپیما به بریتیش کلمبیا بازگشت. دو نفر از همراهان تری پیشنهاد دادند که آنها دو ماراتن امید را به پایان برسانند اما تری قبول نکرد. او خودش می خواست این کار را بکند. بنیاد فاکس مرتب ارقام بزرگی را اعلام می کرد. هنرمندان، ورزشکاران، تجار و مردم کوچه و بازار با کمکهای مالی خود درست بودن راه تری فاکس را نشان می دادند و اینکه اگر بخواهی می توانی. پس باید.
با فرا رسیدن کریسمس حال تری هم بدتر شد. سرطان به شکم او سرایت کرده بود. هزاران نامه و تلگراف از کانادا و دنیا به اتاقش در بیمارستان سرازیر می شد. تا فوریه 1981 تری مبلغ 24.17 میلیون دلار در برابر جمعیت 24.1 میلیون نفری آنزمان کانادا، جمع آوری کرده بود.
تری فاکس می گفت: "مردم فکر می کردند که من وضعیت بدی دارم. شاید بخشا چنین بود. اما من کاری را انجام می دادم که می خواستم و آرزویم به واقعیت مبدل شد."
ترنس استانلی فاکس در 28 ژوئن 1981 ساعت 4:35 دقیقه صبح در حالی که خانواده اش را در کنار خود داشت، چشم از جهان فرو بست.
با مرگ تری فاکس پرچم کانادا بر سردر تمامی ادارات فدرال این کشور برای ادای احترام به حالت نیمه افراشته در آمد. حرکتی بی سابقه در این کشور.
تری فاکس در آخرین لحظات زندگی خود گفت: " شاید اکنون به جای اینکه بگویند نگاه کنید تری چقدر سخت تلاش کرد ولی باز سرطان دارد، بگویند: نگاه کنید به تلاش تری که بر اثر سرطان مرد. ما واقعا باید سخت تر کار کنیم تا سرطان را شکست دهیم. خیلی سخت تر از گذشته."
سپتامبر همان سال”Terry Fox Run” " دوی تری فاکس " در کانادا و چندین کشور دیگر برگزار شد و بیش از 300 هزار نفر در آن شرکت و 3.5 میلیون دلار برای تحقیق روی بیماری سرطان اهدا کردند. دوی سالانه تری فاکس اکنون در 60 کشور برگزار می شود. تاکنون صدها میلیون دلار برای تحقیقات پزشکی بر روی
انواع بیماریهای سرطان جمع آوری شده است
ترجمه: نرگس غفاری
منابع: سایتهای گوناگون خبری و بنیاد تری فاکس

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۵



یک دنیــــا مقـــاومت


تلویزیون روشن است و مشغول تماشای ویژه برنامه 17 ژوئن هستیم. چند روزیست که به این مناسبت سیمای آزادی برنامه های ویژه ای را ترتیب داده است. مجری برنامه لحظه به لحظه وقایع این روز ننگ آور را مرور می کند. از حضور فعال ایرانیانی که از راههای دور و نزدیک خود را به اور و پاریس رسانده اند می گوید، از آنانی که کودتای 17 ژوئن را ضربه ای به جنبش مقاومت مردم ایران می دانند و از آنانی که از آنهمه ظلم ، چنان سوخته وعنان اختیار را ازدست داده اند که به نقطه ی دردناک دست زدن به عمل خودسوزی رسیده اند. گوینده در اینجا به نقطه دردناکی می رسد. چندین ایرانی وطن دوست در اعتراض به معامله کثیف دولت فرانسه با آخوندها، دست به خودسوزی زدند. همسرم رویش را به دیوار می کند تا بغضش را نبینم. چشمان خیسم را از او می گیرم و به ادامه برنامه دل می دهم.

******

بچه ها را روانه مدرسه کردم و مشغول کارهای روزانه بودم که تلفن زنگ زد. صدا می گفت که در اعتراض به دستگیری خانم رجوی تحصنی در برابر سفارت فرانسه در اتاوا برگزار می شود. با همسرم به راه افتادیم. جمعیت مشغول شعار دادن بودند: "ابا ابا خاتمی، ویوا ویوا رجوی"، " مریم رجوی رهبر ما را آزاد کنید".
پرچمها را در دست گرفتیم و به متحصنین ملحق شدیم. چشممان که به هم می افتاد تنها با تکان سر حال و احوال می کردیم. به آنان خیره بودم. چهره ها همه نگران. نمی فهمیدم چرا دنیا اینقدر با ایرانیان کج خلقی می کند. توی ذهنم سریع اخبار بمباران قرارگاههای ارتش آزادیبخش درعراق را مرور کردم. خبر خلع سلاحشان را هم به آن اضافه نمودم و نتیجه گرفتم که حمله به مقر شورای ملی مقاومت و دستگیری مریم رجوی و اعضا و هواداران شورا نمی توانست بی ربط باشد. ایرانیان همانطور شعار می دادند و رو به سفارت فرانسه، آزادی مریم رجوی را فریاد برمی آوردند. با گذر هر ماشین به درون یا برون سفارت، صدای جمعیت بلند و بلندتر می شد.

******

سفارت فرانسه نزدیکیهای وزارت خارجه کانادا در جایی دنج و زیبا قرار دارد. از یک طرف رو به رودخانه است و از سوی دیگر در احاطه درختان سر به فلک کشیده. ساختمان، سنگی است و حصارهای آهنی دورش را حفاظت می کنند. ایرانیان در گوشه ای از محوطه جلو ساختمان، جایی که پلیس کانادا مشخص کرده ایستاده اند. به جمعیت که افزوده می شود، وسایل بیشتری هم وارد این محوطه می شود. بچه ها تصمیم گرفته اند به اعتصاب غذای هموطنانشان در اور بپیوندند. روزها وقتی که تحصن هموطنانم را به سمت خانه ترک می گفتم، اخبار اعتراضات دیگر ایرانیان شریف در کشورهای مختلف از جمله ایران را دنبال می کردم. پرشور و مقاوم. صدای اعتراضشان یک لحظه قطع نمی شد. آنان یک دنیا مقاومت را در دفتر تاریخ جهان به ثبت رساندند که این کلمات قاصر از شرح این ماجراست.

******

صحنه های دیدن دوباره خودسوزی خیلی دردناک و سخت است. بغض گلویم را سخت گرفته و اینکه ما ایرانیها اینقدر باید برای دست یابی به آزادی بها بدهیم دلم را به درد آورده است. صحنه هایی از آخرین صحبتهای ندا با خبرنگاری که احتمالا شیوه ایرانیان برای مبارزه را نمی پسندد! پخش می شود. یک تابلو به گردن انداخته و سعی می کند به آنها بفهماند چرا ایرانیان معترض به چنین کاری دست زده اند. شاید نمی خواهند بفهمند!؟ شاید فکر می کنند این یک " شو" ست و نمایشی بیش نیست. نمی دانند که چه خونها ریخته شده. خبر ندارند روی جمجمه های مردم میهن ما، ملاها کاخهای استبدادشان را بنا کرده اند. لمس نمی کنند فقر و نداری را در کشوری غنی. درکی از تن فروشی اجباری دخترکان 12-13 ساله ندارند. هیچوقت مجبور به فروش کلیه شان برای غذا و کرایه خانه نشده اند...

******

آشنایی ام با فروغ و خانواده اش با ورود فرزندانم به مدرسه فارسی زبان حدودا به 16 سال پیش بر می گردد. مدرسه "ایران زمین"، بدست فروغ، بنیان گذاشته شد و او تلاش بسیاری در این زمینه می کرد. بعنوان مدیر این مدرسه از همه زودتر آمدن و از همه دیرتر رفتنش که بگذریم، وسواس عجیبی روی سلامتی بچه ها و بخصوص امنیت آنان داشت.
با ندا هم در همانجا آشنا شدم. دختری مهربان و خنده رو با موهای فرفری. اولین باری که او را دیدم بلوز نارنجی و دامن چهارخانه ای به تن کرده بود و با برادرش علی در کریدور مدرسه به سمت دفتر می رفتند. خیلی خونگرم و صمیمی مرا بوسید و لحظاتی را با بچه هایم، خوش و بش کرد.

******

چند روز پیش با دخترم از ندا صحبت می کردیم و از مراسمی که قرار بود روز 17 ژوئن در یادبود او در اتاوا برگزار شود. ندا را زیاد به خاطر نمی آورد ولی برای او و کاری که انجام داده احترام قائل است. می گفت من اگر جای شما بودم اینروز را به جشن زندگی ندا تبدیل می کردم و از من قول گرفت که در این روز ناراحت نباشم و گریه هم نکنم.
برایش توضیح دادم که ناراحتی ام بخاطر بند و بست کثیفی است که دختر شجاع شهرمان را به این کار واداشت. حرفم را قبول داشت اما گفت: به همین خاطر باید زندگی او را جشن گرفت. او که نمرده. اعتراضش را به این شکل نشان داده.
روز شنبه 17 ژوئن در راه به سمت آرامگاه ابدی ندا حرفهای دخترم در گوشم طنین انداخته بود. به همین خاطر تلاش بسیاری کردم تا روحیه ام را بالا ببرم و از غصه خوردن دوری جویم.
به گورستان پاین کرست که رسیدم مردمی را دیدم که در سومین سالگرد پرواز ندا و صدیقه گرد هم آمده بودند. خانواده، دوستان و همرزمانشان در مقابل سخنان فروغ و احمد طاقت نمی آوردند و شانه های لرزانشان را شاهد بودم. آقای فیلابی درست می گفت. او در حالیکه اشک می ریخت، گفت: " من مثل خانواده حسنی نیستم و نمی توانم جلو احساساتم را بگیرم ".

هیچکس مثل خانواده حسنی نیست. فروغ و احمد از ندا که می گفتند چهره شان باز می شد و لبخند بروی لبانشان ظاهر می گشت. این پدر و مادر مانند کوه مقاومند. فقط فروغ و احمد می توانند مادر و پدر ندا باشند.
امسال جدای از اینکه از داشتن دختری چون ندا به خود می بالیدند، احساس دیگری را در آندو می دیدم. گویی آزادی ایران را به واقع لمس می کردند. فروغ در سخنانش در عین تبریک به خاطر پرواز ندا، همچنین لغو محدودیتهای قضایی از ایرانیانی که 3 سال پیش، مورد هجوم نیروهای پلیس فرانسه قرار گرفتند را تبریک گفت. روز گذشته دادگاه استیناف پاریس، محدودیتهای قضایی علیه خانم رجوی و 17 تن دیگر که از 17 ژوئن 2003 در یک توطئه توسط دولت فرانسه بر آنان اعمال شده بودند را لغو کرد.

******

ندا در حال گذراندن سالهای آخر دبیرستان بود و در همان زمان تصمیم گرفته بود مبارزه خود را به شکلی جدی تر ادامه دهد. یک روز شنبه پس از اینکه فرزندانم را به کلاس فارسی بردم، از من خواست سر راهم او را به خانه یکی از دوستانش برسانم. سوار ماشین شده براه افتادیم.
در مسافت کوتاهی که تا خانه دوستش مانده بود گفتم: شنیده ام می خواهی بطور جدی وارد مبارزه شوی.
جوابش مثبت بود.
گفتم: تو که حالا داری درس می خوانی. درست را اول تمام کن. فردای ایران به جوانهای تحصیل کرده برای آبادانی مملکت بیشتر نیاز دارد.
مصمم و جدی گفت: آنموقع خیلی دیر است.
نمی دانم. شاید ندا خودش می دانست، تصمیمی که گرفته بود باید به کجا منتهی می شد و برای آنکه دیر نشود هر چه زودتر باید اقدام می کرد.

******
آنها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانهء خیابان می شدند
خانه ها را برمی افروختند
خاک را متبرک می کردند؟
راه درازی انگار طی شده است
این قصه کودکانه بسیاری را شاید به خواب برده باشد
من بوی خاک را
می شنوم که در پی گرمای ماست
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده است*


در یادواره ای که از ندا در شهر اشرف در عراق تهیه شده بود، علی برادر کوچکتر از ندا، از او بسیار گفت. از چیزهایی که به او یاد داده بود و خاطره هایی که از او به یاد داشت.


امشب شوری در سر دارم امشب نوری در دل دارم
باز امشب در اوج آسمانم...
جمعیت حاضر در سالن با آقای جواد که صدای خوشی هم داشت، در حالی که اشکهایشان را پاک می کردند، همخوانی کرده و سالن را به لرزه در آوردند.


مردم سالن را ترک کردند و به سمت آرامگاه ندا، صف کشیدند. عکسهایی از ندا حسنی و صدیقه مجاوری، جلو صف و دسته گلهای اهدایی خانم رجوی، شورای ملی مقاومت، سازمان مجاهدین خلق، ارتش آزادیبخش ملی و خانواده حسنی از پی روان شدند. مردم همه گل بدست بودند و می رفتند تا آرامگاه ندا را یکبار دیگر گلباران کنند. با قرار دادن هر شاخه گل، بر آرامگاهش بوسه می زدند. برخی هم از فراق ندا گریه سر می دادند. دختربچه ای خردسال توجهم را به خود جلب کرد. او با دستان کوچکش پس از اهدای شاخه گلی به ندا، برایش دعا می خواند. پدر پس از لحظاتی قصد بلند کردن دخترک از روی زمین را داشت اما او هنوز دعایش تمام نشده بود. دعایش را تا آخر خواند و به پدر پیوست.
ایرانیان آرامگاه ندا را در حالی که به تپه ای از گل تبدیل شده بود، آرام آرام ترک می کردند. آنها به آزادی ایران یقین دارند و گویی امروز با ندا تجدید عهد می کردند که تا آزادی ایران از پای نمی نشینند.


یاد ندا حسنی و صدیقه مجاوری، مشعلهای فروزان آزادی گرامی باد

نرگس غفاری
27 خرداد 85
17 ژوئن 2003
* شعری از زنده یاد محمد مختاری

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵


روز پـــدر مبـــــــارک


درباره روز پدر سایتهای گوناگون اینترنتی چنین می گویند که هر سال سومین یکشنبه ماه ژوئن بعنوان " روز پدر" شناخته می شود. اما اینروز برای چه و چگونه بوجود آمد؟ آیا نقشه صاحبان کمپانیهای بزرگ بود یا یک تشکر ساده از زحمات پدران مهربان؟
روز پدر در آمریکا و کانادا بر خلاف آنچه امروزه رواج پیدا کرده به عنوان یک روزتعطیل بنا نهاده نشد تا کمپانیهای کارت پستال و کراوات فروشی و ... فروش بیشتری داشته باشند. برعکس زمانی که این ایده مطرح شد، اصولا هیچگونه کارت پستالی برای قدردانی از پدران وجود خارجی نداشت.
خانم جان بی. داد(1) اهل واشنگتن برای اولین بار ایده چنین روزی را در سال 1909 مطرح کرد. خانم داد قصد داشت در یک روز بخصوص از پدرش آقای ویلیام اسمارت(2) به خاطر زحمات و استقامتش سپاسگذاری کند.
ویلیام اسمارت یک سرباز سابق جنگ داخلی آمریکا وقتی که همسرش را در زمان زایمان ششمین فرزندشان از دست داد، به تنهایی بزرگ کردن نوزاد و پنج کودک دیگر را در یک مزرعه دور افتاده در شرق واشنگتن استیت(3) بعهده گرفت. اما خانم داد تنها وقتی به عمق این مسئله پی برد که خود دیگر بزرگ شده بود و سنی از او می گذشت.
اولین روز پدر در 19 ژوئن 1910 در اسپوکن واشنگتن(4) جشن گرفته شد. تقریبا در همان زمان در شهرهای کوچک و بزرگ، مردم آمریکا جشن روز پدر را آغاز کردند.
در سال 1924 رئیس جمهور وقت آمریکا " کلوین کولیج"(5) از ایده روز ملی پدر حمایت بعمل آورد.
بالاخره در سال 1966 " لیندن جانسون"(6) رئیس جمهور وقت آنزمان با امضای بیانیه ریاست جمهوری، سومین یکشنبه ماه ژوئن هر سال را روز پدر اعلام کرد.

روز پدر اما تنها برای قدردانی از پدران نیست بلکه در این روز از تمام مردانی که نقشی پدرانه در زندگی ما بازی کرده و می کنند مانند پدربزرگ، ناپدری، عمو، دایی، و ... سپاسگذاری می کنیم.

من در اینجا می خواهم پا را یک قدم فراتر گذاشته و از مردانی که شاید هیچوقت آنها را ندیده ایم ولی فداکاریشان را هرگز نمی توانیم فراموش کنیم، آنان که در دوران معاصر هزار هزار به قتل رسیدند و پیکر سوراخ سوراخ و تکه پاره شان درگورهای دست جمعی دفن گردید قدردانی کنم. همانهایی که جان خود را در راه آزادی میهن اسیر فدا کردند. از پدرانی قدردانی می کنم که حاضر نشدند به نظام ملاها سربسپرند و رنج و محنت تبعید را به جان خریدند و خم به ابرو نیاوردند. از پدرانی قدردانی می کنم که غم از دست دادن جگر گوشه های خود در میدان مبارزه با ملاها و حامیانشان، عزمشان را در رویارویی با ضحاکان زمان جزم تر کرده.
درود بر همه پدران ایرانی که با " نــه " گفتن به ملاهای خونخوار زیر بار ظلم و استبداد نرفته و شرافتمندانه، زندگی کرده و می کنند.

روز پدر شاد و خجسته بــــاد
بیست و شش خرداد هشتاد و پنج
16 June 2006
1- Mrs. John B. Dodd, 2- William Smart, 3- Eastern Washington State,
4- Spokane Washington, 5- Calvin Coolidge, 6- Lyndon Johnson

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵



فریاد هر ایرانی آزادی آزادی
زنده باد مبارزات زنان ایران برای برابری و رهایی از ستم آخوندهای ضد انسان
آزادی در راه است در بگشاییدش