سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۴


وبلاگ " بهار آزادی" مسدود شد


امروز مقارن با جشن باستانی سده، مثل روزهای قبل، کامپیوتر را روشن کردم و پس از نگاهی به سایتهای مختلف و اخبار مربوط به اعتصاب رانندگان اتوبوس در تهران سری هم به وبلاگ خودم زدم: http://golkhane.persianblog.com/
صفحه باز شد و این عبارت را دیدم: وبلاگ مورد نظر شما به علت رعايت نکردن توافقنامه پرشين بلاگ ، مسدود مي باشد. البته هیچ انتظار نداشتم این وبلاگ چند هفته بیشتر دوام بیاورد. ولی خوب از آنجایی که دست اندرکاران سانسور از همان قماش بسیجیان و پاسداران خنگ هستند، این وبلاگ خوشبختانه بیش از یک سال فعال بود و کار خودش را می کرد. باید بگویم که تعداد بازدید کنندگان از این صفحه الکترونیکی زیاد نبودند. اما گویا مطالب، سانسورچیان را بسیار آزرده است بخصوص که این وبلاگ در ایران قابل دیدن بود.
قصدم از نوشتن این کلمات شکایت و گله نیست. فقط می خواهم ضعف آخوندها را نشان دهم که چقدر از این کلمات می ترسند و بنا به ماهیتشان این گونه نوشتار را برنمی تابند. همانگونه که می دانیم اعتراض، مقاومت، آزادی و... کلمات ممنوعه در قاموس رژیم منحوس ملایان حاکم بر ایران هستند.
اما آنچه که انسان از این اعمال نتیجه می گیرد این است که فعالیت علیه رژیم ملاها اثر دارد و آنها را دیوانه می کند، حتی اگر بصورت یک وبلاگ ساده چون بهار آزادی باشد.
شب پرستان فکر می کنند با بستن یک وبلاگ می توانند فریاد آزادی را خفه کنند. اما کور خوانده اند. همچون رانندگان قهرمان شرکت واحد تهران که در برابر جنایات رژیم، تصمیم به ادامه مبارزه گرفته اند، آدم مصمم می شود تا بیشتر فعالیت کند. من هم همین کار را می کنم و از این طریق آدرس جدید وبلاگم را معرفی می کنم.

زنده بــــــــاد آزادی
زنده بــــــــاد آزادی
زنده بــــــــاد آزادی
نرگس غفاری
دهم بهمن 1384

مقاومت می کنم، پس هسـتم


برای اینکه از بارش باران در امان باشم، زیر سقف کیوسک اتوبوس ایستادم. دو جوان دانشجوی الجزایری و یک دختر جوان کنگویی نیز برای اینکه خیس نشوند، در کنارم ایستادند. وقتی که سر صحبت با آنها باز شد، فهمیدم که آنها هم برای شرکت در تظاهرات به بروکسل می روند. قرار ملاقات، همان کیوسک اتوبوس بود که کم کم بقیه هم آمدند و اتوبوس براه افتاد. صندلی وسط اتوبوس را انتخاب کردم و وسایلم را بالای سرم در محل مخصوص گذاشتم. نگاهی به دور و برم انداختم. اتوبوس پر بود. به غیر از دو سه نفر، بقیه را نمی شناختم. مثل دوران مدرسه که بچه های شیطان، ته کلاس می نشستند و حرف گوش کنها جلو، مسافرانی که شیطان بودند رفتند ته اتوبوس و ساکت ترها روی صندلیهای جلو نشستند. صدای آواز از ته اتوبوس بلند شد. همه برگشتند و عده ای هم همیاری می کردند. چندین ساعت خواندند و جک گفتند و خلاصه خیلی خوش گذشت. زمانی که اکثر مسافران اتوبوس، در حال استراحت و خواب بودند، همان چند نفر ردیفهای ته اتوبوس که از بقیه شیطان تر بودند، همچنان می گفتند و می خندیدند. برویشان لبخندی زده و چشمهایم را بستم.
اتوبوس که به بروکسل رسید، هوا روشن شده بود. باد می وزید و باران همچنان می بارید و هوا کمی سرد بود. شهروندان بروکسلی با عجله با ماشین و یا پای پیاده به سمت محل کارشان روان بودند. گوشه خیابان یک کافه دیدم. داخل شدم و صبحانه ای مختصر سفارش دادم. از پنجره بیرون را نگاه می کردم. باران بطرز زیبایی می بارید. به سفر قبلی ام به بروکسل فکر می کردم. دفعه قبل، هوا خیلی خوب بود. تظاهراتی که در ماه سپتامبر 2004 در این شهر برپا شد و بیش از 25 هزار ایرانی در آن شرکت کردند، نیز مثل اینبار همزمان با اجلاس وزرای اتحادیه اروپا و موضوع بحثشان، مسئله ایران بود. یادم آمد که با چند تن از تظاهرکنندگان صحبت کرده بودم و دلیل حضورشان را در بروکسل پرسیده بودم. داشتم به جوابهایی که داده بودند فکر می کردم که رشته تفکراتم قطع شد و چهره های خسته و نگران و پژمرده بعضی از پناهندگان ایرانی جلو چشمم ظاهر گشت. خوب یادم است که تا چند روز پس از آن تظاهرات، وضعیت پناهندگان ایرانی در اروپا، چقدر آزارم داده بود. در دلم به همه شان درود فرستادم که با آن همه مشکلات، باز هم حضور خودشان را در صحنه نشان می دهند و جوانه های امید را در دلهای ایرانیان داخل کشور، آبیاری می کنند.
به طرف محل تظاهرات حرکت کردم. نرسیده به میدان شومان، چند ایرانی در بارانیهای زرد رنگ با آرم قرمز رنگ سازمان مجاهدین، نظرم را به خود جلب کردند. آنها در دو طرف خیابان ایستاده بودند و تراکت پخش می کردند. خانمی تراکت را به سویم دراز کرد. داشتم توضیح می دادم که برای شرکت در تظاهرات آمده ام و نگاهمان به هم قفل شد. همدیگر را از سالهای قبل می شناختیم. سلام و روبوسی و... و بعد خداحافظی کردیم. به عکس تظاهرات قبلی در بروکسل، سن را پشت به مرکز میدان شومان، یکی از قدیمی ترین بناهای تاریخی شهر بروکسل نصب کرده بودند. به طوریکه از فاصله دور بنای میدان و مجسمه های زیبایش به خوبی قابل دیدن بود. طرف راست سن، صحنه ای از زندانیان در لباسهای راه راه سیاه و سفید که پشت میله ها زندانی بودند و چند پاسدار و آخوندی که با خامنه ای مو نمی زد و مشغول شلاق زدن زندانیان بودند، به چشم می خورد. در کنار این صحنه، نمایش خیابانی سنگسار زنی که تا شانه در خاک فرو رفته بود را دیدم. در سمت چپ سن نیز مجسمه سفید رنگ کبوتر آزادی که آرم سازمان مجاهدین را در پشت خود حمل می کرد در کنار گروه جوانان که با آلات موسیقی، تظاهرات کنندگان را همراهی می کردند، قرار داشت. جوانان لباسهای آبی و زرد که آرم قرمز رنگ سازمان مجاهدین روی آنها دوخته شده بودند، پوشیده بودند.
چادرهایی برای ارائه کتاب و نوارهای مختلف از گروههای مختلف سیاسی برپا شده بود تا از گزند باران در امان باشند. بوی مطبوع غذا در فضا پیچیده بود و شرکتهای غذایی مختلف، خود را برای روزی شلوغ آماده می کردند. همینطور که به سمت سن برمی گشتم، ایرانیان را می دیدم که دسته دسته یا تک تک خود را به محل تظاهرات می رساندند و بلافاصله پلاکاردهای محکومیت رژیم، پرچم شیر و خورشید نشان ایران، عکسهای مریم و مسعود رجوی و آرم سازمان مجاهدین را به دست می گرفتند و جایی می ایستادند. بلندگوها آزمایش شدند و همه چیز برای برگزاری تظاهرات بزرگ دیگری در بروکسل آماده شد. خبرنگاران، عکاسان و مجریان رادیو یا تلویزیون خود را به محل می رساندند و آماده تهیه گزارش می شدند. تعداد آنها واقعا خیره کننده بود. به غیر از خبرنگاران افراد مستقل نیز با دوربینهای خود، قسمتی از تاریخ مبارزات مردم ایران را برای آرشیو خود ضبط می کردند. یک آن به طرف تظاهرکنندگان برگشتم. با ناباوری نگاه می کردم و نفهمیدم که آنهمه آدم از کجا و کی خود را به آنجا رساندند. تا چشم کار می کرد، آدم بود که ایستاده بود و پرچم و پلاکارد و آرم بود که در هوا به رقص در آمده بود.
باران دیگر قطع شده ولی هنوز هوا سرد بود. سرود ای ایران ای مرز پرگهر با صدای زنده یاد بنان در هوا طنین افکند و در یک لحظه، صدای بنان با همراهی ایرانیان میدان شومان را درنوردید. ایرانیان با کف زدنها، سوت زدنها و هورا کشیدنهای ممتد خود، این زیباترین سرود را به پایان بردند و سخنرانان یکی پس از دیگری پشت تریبون قرار گرفته، علت حضور خود در تظاهرات و حمایت خود از مقاومت ایران را شرح داده و نوبت را به نفر بعدی می سپردند. یکی از سخنرانان انگلیسی، در حالی که نمی توانست احساسات خود را بیش از این در سینه نگاه دارد، فریاد زد، حتی خورشید هم برای مریم رجوی از پشت ابر بیرون می آید و می درخشد. چند دقیقه قبل از سخنرانی خانم رجوی، رئیس جمهور برگزیده شورای ملی مقاومت ایران که از طریق ماهواره از فرانسه سخنرانی کرد، خورشید چنان درخشیدن گرفت که گویی چله تابستان است. این حادثه، شور و احساس تظاهرکنندگان را صد چندان کرد.
برنامه های هنری درتظاهرات و گردهمایی های مقاومت ایران همیشه آدم را دچار سورپریز می کند و هر بار با حضور هنرمندی جدید، انسان غرق شادی و شعف و امید می شود. اینبار نیز هلنای 11 ساله با صدای لطیف و آن شعر پر احساس، ایرانیان حاضر در تظاهرات را با خود به دنیای دیگری برد. تک و توک اشک به چشمانشان می آمد و بقیه با هر تکان هلنا، پا به پا می شدند و احساس غرور را به خوبی در چهره شان میشد دید.
نگو از قصه رستم نه از افتادن سهراب از اون مردان دریا دل بگو از دختر آفتاب
اگه در قامت خونه چراغ خنده خاموشه بگو مادر که بیدارم هنوز چشمام نرفته خواب
ببین از شب هنوز مونده هنوزم روشنه مهتاب
.....
یه دنیا حرف اگه مونده رسیده مرگ شب، اینجا
طلوع صبح بیداری شکوه روشن فردا

شعر زیبای آقای حمید نصیری و آهنگ جانبخش استاد مسلم موسیقی ایران آقای محمد شمس و صدای دلنشین هلنای کوچک، از یکطرف یادآور خاطره گلهای پرپر شده بود و از طرف دیگر امید به آینده ای روشن همچون مهتاب را در دلها زنده می کرد. هلنا می خواند و ایرانیان آزاده، پرچمهای خود را به اهتزار در می آوردند و به این کودک ایرانی افتخار می کردند.
به هر سختی بود از میان موج جمعیت، با کلی ببخشید و معذرت می خوام، به طرف ته صف حرکت کردم. هر چه جلوتر می رفتم، ذره ای از ازدحام کم نمیشد. به قول معروف اگر سوزن می انداختی، به زمین نمی رسید. به دلیل شلوغی، گاهی اوقات مجبور می شدم توقف کنم. به چهره ها نگاه می کردم اما اصلا خبری از خستگی و کلافگی مشاهده نکردم. همه بشاش و سرزنده بودند و با لبخند برایم راه باز می کردند. با قدرت شعار می دادند و مرتب سوت و هورا می کشیدند و آنهایی که دستشان خالی بود، کف می زدند. به صحنه هایی برخوردم که گرچه برایم تازگی ندارند اما باز انسان را متحول می کنند. سه نسل در کنار یکدیگر فریاد آزادی سر می دادند. پیرمردها و پیرزنانی که در کنار جوانان و نوجوانان یکصدا فریاد می زدند. سالخوردگانی که توان راه رفتن نداشتند اما عزم جزم کرده بودند تا صدای خود را به جهانیان که مشغول تصمیم گیری برای کشورشان بودند برسانند. زوجهای جوان با فرزندان خردسال در بغل که اغلب به خاطر بی تابیهای فرزندانشان در شب قبل از تظاهرات، نتوانسته بودند حتی راحت بخوابند، یک خواسته را می طلبیدند. البته که از سرور و شوق آنها به وجد آمده بودم اما نمی دانم این تظاهرات چه خاصیتی داشت که آنان را آنطور شادمان و پرشور کرده بود. شاید هم رایحه دل انگیز آزادی وطن را استشمام می کردند.
به وسط جمعیت رسیدم. دو نفر مشغول فروش ساندویچ بودند. خریداران بدون اینکه باقی پولشان را پس بگیرند، غذای خود را می خریدند. زیرا عواید فروش ناهار به " سازمان" تعلق می گرفت و آنها بی هیچ ابایی کمک می کردند. هر چند می دانم که همین افراد کمکهای مالی و مرتب خود را به " سازمان" هدیه می کنند. همانطوری که در این سالیان به طرق مختلف، کمکهای مالی خود را به سازمانشان رسانده اند.
شهروندان فرانسوی که بین ایرانیان به "همسایگان" معروف هستند با در دست داشتن عکسی از زنده یاد ژینت لفور در تظاهرات بروکسل، یکبار دیگر همبستگی خود با مقاومت آزادیخواهانه مردم ایران، ابراز داشتند.
تظاهرات پس از راهپیمایی ایرانیان به سمت مقر اتحادیه اروپا، ساعت 5 بعد از ظهر به پایان رسید و ایرانیان که اینبار نیز مقاومت را تنها نگذاشته بودند، به خانه های خود و بقیه به سمت اتوبوسها، به شهر یا کشور خودشان بازگشتند.
وقتی واکنش رژیم نسبت به تظاهرات بروکسل را شنیدم که در روزنامه هایشان نوشته بودند، 20 نفر جلوی اتحادیه اروپا تظاهرات کرده اند، از حماقت و بلاهت رژیم خنده ام گرفت و در دلم گفتم: کور گردد هر آنکه نتواند دید. عکسها و گزارشات تظاهرات بروکسل که توسط دهها خبرگزاری، آژانس، تلویزیون و روزنامه و رادیو انعکاس یافته خود، تیری به قلب سیه دلان و جلادان حاکم بر ایران است.
به سمت اتوبوس که حرکت می کردم سرم را بالا گرفتم بلکه بتوانم بادکنکهای زرد و قرمزی که در پایان سخنرانی مریم رجوی بالا رفتند را ببینم. اما اثری از آنها نبود. به خودم گفتم، بادکنکها تمام بروکسل را خواهند گشت و مژده پیروزی ایرانیان را خانه به خانه و کوی به کوی منتقل خواهند کرد.
مردم ایران بر خلاف شایعه پراکنیهای همیشگی رژیم که ایرانیان خارج کشور را قصد دارد افسرده، معتاد، منفعل، بی تفاوت و... نشان دهد، انسانهایی بغایت مقاوم، پرشور، با پرنسیپ و... هستند که مبارزان راه آزادی را هیچگاه تنها نگذاشته و همیشه در کنارشان بوده اند. مردم ایران تاریخ مقاومتها، رشادتها و از خودگذشتگی های مبارزان خود را هرگز فراموش نخواهند کرد و همانطور که در طول تاریخ ایرانزمین دیده و شنیده ایم، آنان را حمایت کرده اند. ایرانی اند، مقاومت می کنند، پس هستند.
نرگس غفاری
بیستم آبان 1384
دهم نوامبر 2005


نسیــــــــــــــم آزادی


فقط از خانه بیرون آمده ام تا کمی هوا بخورم. می توانستم در خانه بمانم و چیزی نبینم و نشنوم اما دیگر قادر نیستم مانند کبک سر در برف فرو برم.
از کوچه های تنگ و باریک که شاخ و برگ درختان تنومند از دیوارهای خانه های قدیمی به طرف کوچه سر خم کرده اند می گذرم. درهای آهنی خانه ها را می بینم که رنگ و رو رفته و اکثرا بر اثر گذشت زمان و بارش باران و برف، زنگ زده اند.
بچه ها با لباسهای کهنه و دمپایی های پاره در جوی کثیف کوچه مشغول بازی هستند. رنگ به رو ندارند و مثل چوب خشک، لاغر و نحیف اند. دخترکان، عروسکهای پلاستیکی خود را در آغوش گرفته و پسرکان با تکه چوبهایی، تفنگ بازی و اسب سواری می کنند.
از کوچه می گذرم و به خیابان می رسم. بچه های خیابان را می بینم. آنها هم لباسهایی مندرس و پاره به تن دارند ولی مشغول بازی نیستند. چهره هایشان بسیار جدی و پوست صورتشان از برخورد مداوم آفتاب، چروکیده شده. بچه های خیابان، با شانه های استخوانی شان، بارهایی دهها برابر وزنشان را حمل می کنند. آنطرفتر، دخترکان خیابانی سر راه ماشینها را می گیرند و آدامس و گل، و برخی نیز خود را به معرض فروش می گذارند. از دور دختری نوجوان توجه ام را جلب می کند. او مشغول شستن شیشه های اتومبیلهاست. از اینکه او با شجاعت، در چنان محیطی، به چنین کاری مشغول است، احساس غرور می کنم. اما در دل بخود نهیب می زنم که جای او اینجا نیست. جای او باید سر کلاس درس باشد.
از دیدن این صحنه ها احساس شرم می کنم. پیشانی ام داغ داغ شده.
می گذرم و جلوتر می روم.
ماشینهای سفید رنگ گشت، ردیف در خیابان توقف کرده اند و ماموران، دسته دسته به جوانانی که در خیابان دور هم جمع شده اند هجوم می برند. آنها را سوار ماشینها می کنند و سراغ عده ای دیگر می روند.
می خواهم برگردم اما این قدرت را در خود نمی بینم. با عصبانیت می گذرم.
چند جوان پشت تاکسی بار، در حالیکه تابلوهای مقوایی به گردن دارند، نزدیک می شوند. با دست چشمانشان را پوشانده اند و بشدت شرمناکند. از جلویم که عبور می کنند، پاهایشان را که به غل و زنجیر بسته شده می بینم. سنشان نباید بیشتر از 20 سال باشد. روی مقواهایی که به گردن دارند، نام و مشخصاتشان هم نوشته شده است. سرم را بزیر می اندازم و شرمنده از این همه تحقیر به راهم ادامه می دهم.
تصمیم می گیرم از وسط پارک زیبای شهر بگذرم و لحظاتی را بین گلها و درختها قدم بزنم و مصیبتها را هر چند برای دقایقی، فراموش کنم. دلم می خواهد رایحه گلهای یاس و رز و... را به تمام اعضای بدنم، منتقل کنم. نفس عمیقی می کشم. هنوز نفسم را خالی نکرده ام که پیرزنی را
می بینم. او وسط پارک روی چمنها چهارزانو نشسته و دستان چروکیده اش، با دستبندی آهنین به هم زنجیر شده اند. دسته ای از ماموران حکومتی با تعدادی از جوانان به محلی که پیرزن نشسته می رسند و همگی را رو به دوربینهایی که از قبل برای همین کار آماده اند، می نشانند. پیرزن هیچ نمی گوید. تنها نگاه می کند. به دستانش می نگرم و به نوه اش فکر می کنم که از نوازش مادربزرگ محروم شده.
سرم بشدت درد می کند. سرم را میان دو دستم گرفته و با عجله از پارک خارج می شوم. به نفس نفس می افتم. روی نیمکتی کنار خیابان می نشینم. سرم را میان زانوهایم می گذارم و چشمانم را می بندم. کی این همه ظلم و بیداد به پایان می رسد؟ چه کسی باید در برابر ظالمان زمانه بایستد؟ چرا مردم ایران باید این همه ستم را تحمل کنند؟ مگر ما چه کرده ایم؟ مگر ما آدم نیستیم؟ و...
از دور صداهایی را می شنوم. از ترس اینکه باز هم با صحنه ای دیگر روبرو شوم، اهمیت نمی دهم. صداها بلندترمی شوند. پاهای عابرین را می بینم که از جلویم می گذرند و به سمت صدا در حال دویدن هستند. دستی روی شانه ام احساس می کنم. سرم را بلند می کنم. جوانی 18-19 ساله بالای سرم ایستاده و لبخندی بر لب دارد. به چشمانش نگاه می کنم. نگاهمان لحظاتی در هم قفل می شود. دقیق می شوم بلکه صداها را واضحتر بشنوم. فایده ای ندارد. اما می دانم که صدا، صدای التماس و گریه و زاری نیست. گشتیها، هراسان به طرف صدا با پای پیاده و یا سوار بر ماشینها و موتورسیکلتهایشان، با عجله در حرکتند.
دیری نمی پاید که از پیچ خیابان، جمعیت با مشتهای گرده کرده نمایان می شود. دختر و پسر و پیر و جوان، با شعارهای پرشورشان، و حضور خروشانشان، وادارم می کنند روی پایم بایستم. رویم را که برمی گردانم، جوان را در کنارم می بینم. به هم لبخندی می زنیم. هر دو به یک چیز فکر می کنیم. با وجود تمامی جنایات، سرکوبها و... مبارزه همچنان ادامه دارد.

نرگس غفاری
اول مهر 1384
nargesghaffari@yahoo.com

نان آور کوچک


" وقتی به گذشته خودم فکر می کنم، مثل همه آدمای دیگه خاطرات تلخ و شیرینی به یادم می آد. شاید فرق من و تو این باشه که خاطرات تلخ، تقریبا تمام زندگی منو پر کرده و از خاطرات شیرینم، تنها رویایی بیش نمونده. همیشه از خودم می پرسم چرا سرنوشت من اینطوری شد؟ و چه کسی می تونه کمکم کنه؟ بعدش هم به خودم هی می زنم که ساده ایها، اگر یک حکومت درست و حسابی توی این مملکت بود که وضع تو اینجوری نمیشد!! "

به چشمانش نگاه کردم. درشت و سیاه. نه اینکه شرمنده باشد ولی غمی که درآنها بود را بخوبی می دیدم.

" توی یک خونه کوچیک در محله ای تقریبا تمیز با پدر و مادر و خواهر و برادرم زندگی می کردیم، ته کوچه. یک درخت توت خیلی بزرگ هم درست جلوی در خونه مون بود که بیشتر اوقات با دوستام، از اون بالا می رفتیم و توت می چیدیم. صبحها بعد از اینکه صبحانه می خوردیم، بابام چند تومن پول تو جیبی مون را میداد و ما خوشحال و خندان به طرف مغازه سر کوچه برای خریدن آدامس و به قول بابام " آشغال"، انگاری پرواز می کردیم. "

توی دنیای خودش رفته بود. یادآوری آن لحظات آنقدر براش شیرین بود که دلم نیامد با سوالی، او را از آن دنیا بیرون بیاورم. فقط به آرامی به او نگاه می کردم.
پس از لحظاتی برقی را که در چشمش دیده بودم، جای خودش را به غباری غمناک داد.

" صبح یکی از روزایی که فکر می کردم خیلی شیرین و خاطره ساز باشه، با هیاهو و سر و صدای زیادی از خواب پریدم. وحشت زده روی تشکم نشسته و هاج و واج، آدمایی رو که با پوتینای سنگین و سیاه از روی تشکا رژه می رفتن و به اتاقای خونه سرک می کشیدن، زل زده بودم. نمی دونستم کی بودن و چی می خواستن. فقط می دیدم با هر گذری به این سو و آن سو، اثاثیه هامون روی زمین می افتن و هر چه توشون بود، نقش زمین می شد. مردا فریاد می زدن و زنا، بازوهای مامانم رو به شدت تکون می دادن. لای حرفاشون چند باراسم بابامو شنیدم. مامانم خودش رو از دست زنای چادر سیاه خلاص می کرد و پشت سر مردهای پوتین به پا، وسایلی را که اونا می ریختن، جمع می کرد. "
" یادم می آد شب قبلش، مامان تا دیر وقت مشغول نظافت و گردگیری بود. آخه می خواستیم بریم گردش و مامانم می خواس، وقتی که بر می گردیم، خونه تمیز باشه. اونروز معنی حرف مامانم را که می گفت: "خونه مثل بازار شام" شده، فهمیدم. مردای ریشوی پوتین به پا، بعد از به هم ریختن و شکستن وسایلمون، بالاخره بابام را پیدا کردن و با خودشون بردن. "

آهی کشید.

" بدبختی ما از همون روز شروع شد. مامانم صبح زود از خونه بیرون می رفت و شب، خسته و کوفته با اعصاب خراب، برمی گشت. نمی دونستیم کجا میره و چه می کنه!؟ هر چی بود، می خواس نشونی از بابام پیدا کنه. "
" مدتی، عمویی، می آمد در خونمون و به مامانم مقداری پول می داد تا خرج ما کنه. مامانم با هزار زحمت و به این و اون التماس کردن، کاری پیدا کرد و پولای عمو را بهش داد. ولی او قبول نکرد. مامانم تونست با پولها یک خونه ارزانتر کرایه کند. روزا ما رو تر و خشک می کرد و وقتی که به مدرسه می رفتیم، می خوابید و شبها تا صبح کار می کرد."
سرش رو بلند کرد و با لبخند گفت: بین خودمون، بهش می گفتیم، دراکولا.
لبخندش به تلخی گرایید.
" مریضی مامانم روزگارمون رو سیاهتر کرد... او رفت و من و خواهر و برادرم، تنهای تنها شدیم."
روی زمین، به دیوار تکیه داده بود. سرش را روی زانوهایش گذاشت و طوری که متوجه نشوم، گونه های خشک و آفتابسوخته اش را که از اشک خیس شده بود، پاک کرد.

" می دونید، همیشه دلم می خواس وقتی که بزرگ شدم، معلم می شدم. هنوز هم دلم می خواد. توی دنیای خیالی ام، عشق می کنم. سر کلاس درس، با بچه های قد و نیم قد و شلوغ و شیطان. توی دنیای من معلم به شاگرداش با خط کش، کف دستی نمی زنه. بچه ها، توی خیابون زندگی نمی کنن و مجبور نیستن کار کنن. "
" خیلی برای خواهر و برادرم، نگرانم. آینده اونا چی میشه؟ "

دستی به سر تراشیده اش کشید و آستین بلند لباس گشادش را بالا زد.
" دیگه باید برم. خواهر و برادرم منتظرن و گرسنه. "
کلاهش را توی هوا تکانی داد و خداحافظی گویان، دور شد. به نظر می رسید کفشش چند شماره از پایش بزرگتر باشد. هیکل کوچکش توی لباس گشاد، گم شده بود. یواشکی پشت سرش رفتم. پیچید توی یک کوچه تاریک. جلوتر رفتم. پرده جلو یک کارتن بزرگ یخچال را کناری زد و وارد شد. کارتن، خانه او بود.
وقتی بر می گشتم به این فکر می کردم که چند سال دیگر اعظم یا بقول بچه هایی که سراغ او را از آنها گرفته بودم، مهران، چه خواهد کرد و تا کی خواهد توانست در نقش یک پسر، نان آور باشد؟!
نماینده رژیم ازارومیه در مجلس رژیم، در 7 دیماه 1383 با بیان اینکه شیوع این پدیده نامیمون
(کارتن خوابها) در ایران به حدی است که نمونه آن را در کشورهای فقیر نیز نمی توان یافت، گفت: متاسفانه هم اکنون حدود 5/1 میلیون نفر کارتن خواب در کشور زندگی می کنند.
رسانه های رژیم وقیحانه گفته و می گویند که اکثر این کودکان، مورد سوءاستفاده های جنسی قرار می گیرند و بسیاری از آنان گریبانگیر انواع و اقسام امراض هستند. رئیس جمهور پاسدار- تروریست محمود احمدی نژاد در 17 آذر 1382، در سمت شهردار تهران، پس از منجمد شدن 40 تن از کارتن خوابها در خیابانهای تهران گفت: " پدیده کارتن خوابی، ما را متاثر می کند و پی گیر هستیم، اگر موارد خاصی باشد رسیدگی کنیم."
رژیم، تنها زمانی نیاز به کودکان داشت که آنها را از کلاسهای درس، دزدیده و به روی مین ها در جبهه های حق علیه باطل! برای فتح کربلا! می فرستاد.
اما، پایان شب سیه، سپید است.
ایمان دارم که سایه شوم ملاهای تبهکار از سر مردم ایران کنار زده خواهد شد و دست در دست یکدیگر، ایران ویرانمان را آباد خواهیم کرد.
در ایران آزاد آینده، دیگر هیچ اعظمی، مجبور نخواهد بود، مهران، باشد.

به امید آنروز
نرگس غفاری
بیست و پنجم مرداد 1384






ژینت، زنی از تبار عاشقان آزادی



سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند


در حالی که شال دور گردنش را مرتب می کرد سراسیمه نزدیک شد. فرانسه صحبت می کرد. چهل و اندی از سنش می گذشت. موهای قهوه ای روشن فرفری داشت و لباسی سفید پوشیده بود.

*****

پلیسها مثل مور و ملخ، محله را قرق کرده بودند. در و پنجره ها را می شکستند و به دنبال چیزهایی نامعلوم می گشتند! خیابان تنگ و باریک را بسته بودند و به کسی اجازه رفت و آمد نمی دادند. ایرانیان تک تک و گروهی خود را به " اور" می رساندند و اعتصاب غذای تر و خشک خود را آغاز می کردند. خیابان مملو از جمعیت شده بود. سایه بانها بالا رفتند و زیراندازها پهن شدند. در چشم بر هم زدنی خیابان ساکت تبدیل به صحنه نبرد شد و هر روز شخصیتی انسان دوست به دیدار مبارزان راه آزادی می آمد و هر کس به نحوی حمایت خود را از مقاومت آنان ابراز می داشت.
*****
تصور اینکه ژینت در آن زمان چه حالی داشت بسیار آسان است. یقین دارم او مدام در حال رفت و آمد بود. می توانم او را ببینم که گاهی اوقات کنار اعتصاب غذاکنندگان می نشیند و برایشان از اشعاری که سروده می خواند و گاهی دستهایشان را به گرمی می فشرد و برایشان آرزوی موفقیت می کند.
کم کم سر و کله خبرنگاران نیز پیدا می شود. خودش خبرشان کرده است. آنها عکس و فیلم می گیرند و او شرایط را توضیح می دهد. با نگرانی چشمان مهربانش را به اعتصاب غذا کنندگان که رنگ صورتشان به زردی گراییده می دوزد و به ظلمی که به آزادیخواهان روا می دارند اعتراض می کند.
*****
ژینت از همان زمان به یک فعال تمام وقت مقاومت تبدیل شد. عملی که غیرایرانیان به ندرت درگیر آن می شوند. بخصوص اگر ربطی به کشور خودشان هم نداشته باشد. اما ژینت به قول مسئول اول سازمان مجاهدین خانم صدیقه حسینی"... نماد برشوريدن مردم اورسوراواز بطور خاص و مردم فرانسه بطور عام در برابر بهتان و برچسب و دربرابر بربريت پنهان شده به سود فاشيسم در معاملات سياسی و ديپلماتيك است ".
در کنسرت شب همبستگی اور با مقاومت ایران او را از تلویزیون می دیدم که چگونه پرشور از مبارزه علیه رژیم ضد انسان حاکم بر ایران صحبت می کند. کتابها باید در باره مقاومت ایران نوشته شود تا تاثیر مقاومت را در انسانهای آزاده ای چون ژینت دریابیم و درک کنیم که چگونه در کنار زنان و مردان قهرمان ایران قرار می گیرند، زنانی همچون ندا حسنی و صدیقه مجاوری که همچون شهاب قلب سیه دلان را نشانه رفتند و جاودانه شدند. از آنجایی که هیچ کاری بدون تلاش و تحمل سختی انجام نمی شود، ژینت و دیگر آزادزنان و مردان فرانسوی با تلاش شبانه روزی خود، توطئه 17 ژوئن را در برابر دیدگان جهانیان رسوا کردند.
خبر درگذشت نابهنگام خانم ژینت لفور را از سیمای آزادی- تلویزیون ملی ایران- شنیدم. شوکه شدم. اصلا باورم نمی شد و نمی شود که به همین سادگی زندگی اش به پایان رسیده و مقاومت مردم ایران یکی از یاران خود را از دست داده باشند. من هیچگاه ژینت را از نزدیک ندیده بودم و تنها از طریق سیمای آزادی از فعالیتهایش باخبر می شدم. ولی احساس می کنم تمام عمرم او را می شناخته ام برای همین خبر درگذشتش بسیار متاثرم کرد. این شیرزن در شرایطی عاشقانه برای رسیدن مردم ایران به آزادی، تلاش می کرد که حامیان دانه درشت رژیم در برابر مقاومت و مردم ایران قد علم کرده بودند. تلاشهای او مانند فیلمی از جلو چشمانم رد می شود. معلم و مادری دلسوز که عشق به آزادی در او موج می زد. جالب اینجاست که او نه زبانمان را می دانست و نه با فرهنگ مبارزاتی مردممان آشنا بود ولی بعنوان یک آزادیخواه و انساندوست، بی مهابا و بدون هیچگونه چشمداشتی، یار مقاومت مردم ایران شد و تا آخرین نفس در کنارمان ماند. بی شک نام او در کنار آزادیخواهان و پاکدلان دیگر در تاریخ مبارزاتی ایرانزمین که به یاری مردم در بند مان شتافتند، در برگهایی زرین، حک خواهد شد. برای خانواده خانم ژینت و تمامی مردم شریف اورسورواز و مری سوراواز، حامیان مردم ایران، آرزوی صبر و بردباری دارم و امیدوارم مرا در غم خود شریک بدانند.

درود بر ژینت که درس انسانیت، آزادگی، پایداری و استقامت را آموخت و روحش شاد باد.


نرگس غفاری
نوزدهم اکتبر 2005
زنان مجاهد، پدیده ای نو در ایران


چند روزی بود که صبحا زود از خونه بیرون می رفت و شبا دیر برمی گشت. مادر و پدرش خیلی نگرانش بودن و مدام سین جینش می کردن. از رفتارش چیزی نمی فهمیدن و همین بیشتر کلافه شون کرده بود.
گلناز، دختری باریک اندام، با چشمانی براق و خیلی شیطون بود. مدتی بود تغییراتی در رفتار گلناز مشاهده می کردم. بیشتر مواقع یا در حال فکر کردن بود یا خوندن کتابهای قطور بی عکس!
توی مدرسه هم یا با دانش آموزان بحث می کرد و یا در جایی دنج مشغول کتاب خوندن بود.
تونیک شلوار گشاد می پوشید با کفش کتونی. خیلی ساده. نه از جواهراتش خبری بود و نه حتی از ساعتی که همیشه به گردنش میانداخت و می گفت اونو خیلی دوست داره. ناخنهای بلند و قشنگش را هم کوتاه کرده بود. به ناخنهایش لاک هم نزده بود.
اونروز زنگ آخر دیگه هیچ آروم و قرار نداشت. مدام به ساعت دیواری کلاس نگاه می کرد. گلناز درسش خیلی خوب بود. برای همین خانوم معلم، تحملش کرد و چیزی نگفت. ولی از نگاهش معلوم بود که از دست گلناز ناراحت شده. بالاخره زنگ خورد و بچه ها با سر وصدای زیاد مشغول جمع و جور کردن وسایلشون شدن. هر کسی یک جایی می رفت. یک آن چشمم به گلناز افتاد. همینطور که از کلاس بیرون می رفت، پارچه ای روی سرش انداخت و تنهایی به سمت در بزرگ مدرسه دوید. با عجله خودم رو پشت سرش رسوندم و لباسشو از پشت کشیدم.
برگشت و با اخم گفت: چی می خوای؟ باید برم دیرم شده.
- کجا با این عجله؟! مگه قرار نبود با هم بریم خرید؟! این چیه رو سرت گذاشتی؟
- دیرم شده باید برم. باشه برای یک روز دیگه. این هم اسمش روسریه.
گفتم: می دونم روسریه. چرا روی سر تو؟ جوابی نداد و دور شد.
گلناز و خرید نرفتن؟! یک اتفاقاتی داشت میفتاد که من نمی دونستم چی هستن و دلیلشون چیه؟ به قول مادرم کاسه ای زیر نیم کاسه بود و باید ته و توی کار را در میاوردم.
پشت سرش رفتم. می دونستم که اصلا حواسش نیست. برای همین همونطور که او می دوید من هم می دویدم. رفت توی یک خونه. پشت درخت سر کوچه قایم شدم تا آمد بیرون. یک دختر دیگه هم باهاش بود. دختر، قدش خیلی از گلناز کوتاهتر بود. یک عینک خیلی بزرگ هم زده بود. زیر بغل هر دوشون یک بسته بزرگ می دیدم. نمی تونستم تشخیص بدم اون بسته ها چه هستن. طوری که متوجه نشن، تعقیبشون کردم.
تازه انقلاب شده بود و توی میدون شهر، همیشه شلوغ بود. مخصوصا وقتی که مدرسه ها تعطیل می شد. دور هم جمع می شدن و با هم بحث و گفتگو می کردن. یک بار دیگه هم اینجا آمده بودم، اونروز پدرم دستم رو محکم در دستش گرفته بود. می ترسید توی اون شلوغی گم و گور بشم. تند تند راه می رفت و من رو که خیلی خسته شده بودم، تقریبا با خودش می کشید. وقتی که از محل دور شدیم، از سرعت راه رفتنش کم شد و رو به من گفت: خسته شدی؟ حالا یک کم استراحت می کنیم. وقتی دلیل تجمع آدمها را از پدرم پرسیدم، گفت: هیچی بابا. یک مشت آدم بیکار جمع می شن و حرف می زنن. ولی من اصلا دلم نمی خواست تو اون صحنه رو ببینی. حواست به آدمایی که توی مدرسه باهات حرف می زنن باشه یک وقت گول نخوری.
دستم رو که عرق کرده بود، از دستش بیرون کشیدم و بهش قول دادم که گول نخورم.
گلناز و دوستش رفتن درست وسط میدون و در شلوغترین نقطه. بسته هاشون رو زمین گذاشتن و تند تند بندهایی را که دور اونها پیچیده بودن باز کردن. مجبور بودم برای دیدنشون از میون جمعیت سر و گردنم رو دراز کنم و دلا و راست شم. با دیدن اون صحنه، کم مونده بود شاخام از فرق سرم، بزنن بیرون. گلناز روزنامه می فروخت!!؟ هر چی فکر کردم چرا گلناز نیاز به روزنامه فروشی داره، چیزی به عقلم نمی رسید. خونواده گلناز از نظر مالی، مثل خود ما وضعشون خوب بود. پدر و مادرش هر دو کار می کردن. من چندین بار خونه شون رفته بودم. وسایل اتاقش اگه بهتر از مال من نبود، بدتر هم نبود. پس چرا گلناز روزنامه فروشی می کرد؟!!
کم کم عده ای دورشون حلقه زدن و در یک چشم به هم زدن تمام روزنامه ها فروخته شد. دیدم همه مشغول خووندن شدن و برخی به نشونه تایید و عده ای دیگه به نشونه اعتراض، سر تکون می دادن. خیلی کنجکاو شده بودم ببینم توی اون روزنامه ها چی نوشته شده.
چند تا مرد به گلناز و دوستش نزدیک شدن. دیدم یکی از اونها با اخم و با حالت عصبی از گلناز سوالاتی می کنه. درست نمی شنیدم چی می گن. ناگهان صدای یکیشون بلندتر شد. او با الفاظی تند به گلناز و دوستش پرخاش می کرد. جمعیت سرشون رو از روی روزنامه ها بلند کردن و به سمت صدا چرخیدن. صورت گلناز قرمز قرمز شده بود. مرد که حالا داشت فریاد می زد، رو به گلناز و دوستش می گفت که نوشته های روزنامه دروغن. با سکوت جمعیت، بهتر می تونستم بشنوم که اون مرد چی می گه. مرد با هیکل گنده ش، صورت نتراشیده و تسبیح بدست، مرتب انگشت اشاره اش رو رو به گلناز در هوا تکون می داد و می گفت شما همه تون دروغگو هستین. شما مسلمون نیستین و...
دلم می خواست برم دست گلناز رو بگیرم و از اون مهلکه نجاتش بدم. اما می ترسیدم. با خودم می گفتم، گلنازی که من می شناسم، خودش با روبرو شدن با چنین صحنه ای بلد است چه جوری فرار کنه. اما گلناز به مرد که حالا داشت فحاشی می کرد، نزدیک شد. درست توی چشماش نگاه کرد و جوابشو داد. مرد هیکل گنده، خشکش زده بود. دلم خنک شد. مرتیکه ریشو چه حقی داره به دوست من بد و بیراه می گه. این حرفا رو نمی دونم بلند گفتم یا توی دلم. بهر حال خیلی خوشحال بودم که گلناز از پسش بر اومده بود.
مرد هیکل گنده که دید نمی تونه سربه سر گلناز بذاره، دمش رو روی کولش گذاشت و رفت.
گلناز که متوجه حضور من شده بود، دستم رو گرفت و باتفاق دوستش میدون رو ترک کردیم. توی راه خیلی با هم حرف زدیم. گلناز برام توضیح داد که چرا روزنامه می فروشه. می گفت، اونها نشریه مجاهد بودن. پولش رو هم برای سازمان می فرستن تا بتونه بکارش ادامه بده. وقتی با نگرانی نگاش کردم، خندید و گفت: نگران نباش. مواظب خودم هستم. تازه من که کاری نمی کنم. روزنامه فروختن که دلواپسی نداره.
سر کوچه که ازهم جدا می شدیم، پیشنهاد کرد که هفته دیگه با اونها بریم توی میدون شهر. گفتم دربارش فکر می کنم. تموم هفته در همین فکر بودم و بالاخره دل به دریا زدم.
سر ساعتی که قرار گذاشته بودیم، با دوست جدیدی که من تا اونروز ندیده بودم، به محل ملاقات اومد. دوست گلناز هم، روسری داشت و مثل گلناز تونیک شلوار پوشیده بود. من که نمی دونستم برای روزنامه فروشی چه لباسی باید پوشید، بلوزو شلوار جین ام رو پوشیده بودم.
روزنامه ها، روی دست می رفتن و عرض چند دقیقه، صدها روزنامه فروخته شد. با نگاهم به گلناز حالی کردم که وقت رفتنه. اما او فقط لبخند زد. وقتی از دور مرد هیکل گنده رو دیدم، دلم مثل سیر و سرکه جوشید و قلبم بتندی شروع به تاپ تاپ کرد. با اشاره به گلناز فهموندم که اومده. شونه هاش را بالا انداخت. یعنی، اومد که اومد. هیچوقت گلناز رو اینقدر خونسرد ندیده بودم. عرق از سر و روم می ریخت. نه از گرما، از ترس. مرد هیکل گنده، لبخند زهرآگینی روی لبش داشت و با سرعت تسبیح رو دور دستش می چرخوند. برعکس چند روز پیش تنها بود. به گلناز رسید. سر تا پاشو ورانداز کرد. گلناز از جاش تکون نخورد و او هم مرد رو ورانداز کرد. توی دلم می گفتم: گلناز تو رو خدا ولش کن. سر به سرش نذار. و لبم رو می گزیدم.
باز داد و فریاد و حرفهای تکراریش شروع شد و جمعیت دور اونها حلقه زد. گلناز از حق و حقوق خود برای ایستادن در میدون و فروش روزنامه می گفت و مرد هیکل گنده از نامسلمونی گلناز و زیر پا گذاشتن شرع. نمی فهمیدم شرع، چه کار به روزنامه فروشی داره. اما گلناز خوب می دونست او چی میگه. به مرد هیکل گنده نزدیکتر شد. درست توی چشماش نگاه کرد و گفت: اولا من یک مسلمونم. دوما حق دارم اینجا بایستم. نه تو، که هیچ کس دیگه ای هم نمی تونه، من رو از این میدون بیرون کنه. مرد هیکل گنده دستش رو به طرف جیب کتش برد. وقتی دستش رو بیرون آورد، از ترس چنان جیغ بلندی کشیدم که همه به طرفم برگشتن. یک موش توی دستش بود. گلناز به تندی به من نگاه کرد و ابروهاش رو چنان درهم کشید که از خودم خجالت کشیدم. همونطور زل زده بود توی چشای مرد هیکل گنده. اصلا پلک نمی زد. مرد هیکل گنده، موش رو انداخت جلوی پای گلناز. گلناز اصلا تکون نخورد. اما مردهایی که همون اطراف بودن، پا به پا می شدن. شاید هم ترسیده بودن و من کم مونده بود انگشتام رو هم همراه با ناخنم بجوم. احساس می کردم رنگم مثل گچ سفید شده. اما گلناز شجاعانه ایستاده بود و جم نمی خورد. صحنه عجیبی بود. گلناز را تا اونروز اینقدر با شهامت ندیده بودم. یادم میاد تا یک عنکبوت می دیدیم، جیغ زنان، پا میذاشتیم به فرار. دلیل شهامت گلناز چه بود؟
وقتی با سازمان گلناز بیشتر آشنا شدم و فهمیدم برای چه مبارزه می کنه که او دیگه از شهر ما رفته بود. بعدها فهمیدم بخاطر روزنامه فروشی،چند سالی رو هم زندونی کشیده و تحت شکنجه های وحشیانه ای قرار گرفته و بعد از آزادی، از کشور خارج شده. حتم داشتم به ارتش آزادیبخش پیوسته. با شجاعتی که گلناز از خودش نشون داده بود، جایی دیگه ای نمی تونست باشه.

15 شهریور برابر است با چهلمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران، بزرگترین سازمان محوری درکارزار مبارزه با رژیم حاکم بر ایران. بعضی اوقات پیش خودم فکر می کنم، اگر مجاهدین نبودند اوضاع مملکتمان به چه صورتی می بود؟ آیا آخوندها به درماندگی امروزشان می رسیدند؟ آیا دنیا می فهمید که در ایران آخوندزده ما چه می گذرد؟ آیا مردم ما امیدی برای آینده می داشتند و پشتگرمی برای مبارزه خود می دیدند؟ زنان ما چه سرنوشتی می داشتند؟ و سوالات دیگری که ذهنم را به خود مشغول می کند.
ایران ما در دوره های مختلف شاهد حضور قهرمانانی بوده که امروزه مایه سرافرازی ما هستند. مبارزینی همچون مزدک، بابک، امیرکبیر، مصدق، ستارخان، باقرخان،...
در این دوره سیاه میهنمان، اینبارمجاهدین پرچم مبارزه را بر دوش گرفته اند و با از خودگذشتگی تمام و کمال، مایه سربلندی ایرانیان شده اند.
بی شک فرزندان شجاع ایرانزمین، پند پیر احمدآباد را آویزه گوش خود نموده اند که در برابر ظلم و بیداد ساکت نمی نشینند. فرزندان وطن، در کارزارهمه جانبه ی خود، سالهاست با تلاشهای بی وقفه خود، رژیم ملاها را به زانو در آورده و در برابر فشارهای بین المللی که قصد متلاشی کردنشان را داشته و دارند، همچنان ایستاده اند. برخلاف آنچه می گویند که مجاهدین خودشان خوبند و رهبری شان...، روشن است که معلم بد نمی تواند، شاگردان ممتاز تحویل جامعه بدهد.
بله. چهل سال از تاسیس سازمان مجاهدین خلق و مبارزه شان با دو رژیم شاه و شیخ می گذرد و در این سالیان، این سازمان، انبوهی از تجارب کسب کرده است.
آنچه برای من حائز اهمیت است، نقش کلیدی زنان در این سازمان می باشد. از همان موقع که مریم رجوی بعنوان جانشین فرمانده کل قوا از سوی سازمان مجاهدین انتخاب گردید، راه برای مبارزه عملی زنان نیز باز شد. شعار"می توان و باید" مریم، به شعار محوری این سازمان مبدل گشته، زنان برای اولین بار در طول تاریخ کشورمان، به طور جدی، عملی و گسترده، وارد عرصه مبارزاتی شدند. این شعار، وسیله ای برای رسیدن به خودباوری در میان زنان بوده و هست. زن ایرانی که قرنها وزنه های سنگین بندگی و حقارت را بدوش کشیده، این امکان برایش میسر شد تا به این باور برسد که می شود زن بود و به دنیای مردانه قدم گذاشت. ظریف و زنانه بود و پشت تانک نشست. هنرمند بود و سلاح بدوش گرفت. اما من فکر می کنم این تنها زنان مجاهد نیستند که دگرگون شده اند. این شعار، تاثیرات زیادی حتی روی کسانی که مجاهد نیستند هم داشته است. از آزادی زنان و رهایی شان از قید و بند گفتن، آسان است اما وقتی که وارد صحنه عملی می شویم باید تسهیلاتی فراهم باشد و تشکیلاتی باور داشته باشد که زنان هم می توانند و چنانچه بخواهند باید قادر باشند در راهی که انتخاب کرده اند پیشروی کنند و سنتهای ارتجاعی سد راهشان نشود. چنانچه تشکیلاتی به زنان- که همیشه مورد تهاجم و تبعیض واقع شده اند- این فرصت را بدهد تا توانائیهای خود رابه معرض آزمایش بگذارند، اشتباه کنند و سرانجام سربلند از آن بیرون آیند، بزرگترین تضمین آزادی را به مردم یک کشور داده است.
من به عنوان یک فرد غیر مذهبی، اطمینان دارم که سازمان مجاهدین می تواند و این قدرت را دارد تا ایران عزیزمان را از وجود رژیم ننگ و جرثومه فساد آخوندها پاک نماید. دریچه ای که توسط زنان مجاهد باز شده، رو به رهایی زن است از بندگی، اسارت، حقارت و... امیدوارم هرچه زودتر نام این سازمان از لیست تروریستی آخوندپسند خارج شده بتوانیم شیخ را نیز چون شاه، به ذباله دان تاریخ بسپاریم.
چهلمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران بر همه آزادیخواهان مبارک باد


نرگس غفاری
یازدهم شهریور 84


دیدار نوروزی با ندا حسنی



ماهی قرمز در ظرف بلوری، سیر و سرکه و سنجد و سبزه و سمنو و سبزه و سیب سرخ در کنار گلهای سنبل و لاله، آینه ای زیبا، پرچم سه رنگ شیرو خورشید نشان و شمعهای روشن روی پارچه ای سبز، برنگ چمنهای بهاری وسط زمینی که ماههاست از برف سفید سفید و از سرما یخ زده، توجه را به خود جلب می کند. ندا لبخندزنان از دور دیده می شود. به طرف سفره زیبای هفت سین می روم. چند نفری هم آنجا ایستاده اند. هوا آفتابی و در این موقع از سال که شهر اتاوا بالاجبار پذیرای آخرین بارش برف می باشد، تقریبا نوروزی است. ایرانیها تک تک و یا دست جمعی به گورستان پاین کرست، آرامگاه دختر شجاع شهرمان می آیند. احساس غریبی دارم. از یک سو نوروز است و زمان شادی و خوش گفتن و خوش شنیدن و از سویی دیگر، فقدان ندا آزارم می دهد. پیش عزیزی آمده ام تا اولین ساعات سال نو را با او که در خاک سرد خفته، باشم. چند نفری مشغول پخش شیرینی می شوند. در مقابل شیرینی که به من تعارف می شود چه می توانم بگویم، شیرین کام باشید؟ بغض گلویم را می فشارد. پشتم را به جمع می کنم و به خمینی و آلش لعنت فرستاده سعی می کنم خودم را کنترل کنم. جمعیت که هردم به آن افزوده می شود، با دسته گلهای رنگارنگ به دیدار ندا می آیند. گلها را روی سفره می نهند. برخی به آخوندهای ضد انسان لعنت می فرستند وبرخی با نگاههای خود سال نو را به ندا تبریک می گویند.
صدای ای ایران بنان در فضای گورستان طنین افکن شده و جمعیت با او همراهی می کنند.
ماشینها یکی یکی روشن می شوند و به طرف خانه ندا حرکت می کنند. دم در فروغ و احمد، سرزنده و بشاش همچون همیشه، از میهمانان استقبال گرمی به عمل می آورند. سلام می کنم. فروغ امان نمی دهد. مرا در آغوش گرمش صمیمانه می فشرد و سال نو را قبل از اینکه بتوانم سخنی بزبان آورم، تبریک می گوید. متقابلا گونه هایش را می بوسم و او را در آغوشم می فشرم. احمد هم با گرمی دستم را می فشرد و با مهربانی و لبخند همیشگی اش، سال نو را تبریک می گوید. کلمات توانایی توصیف روحیه این پدر و مادر استوار و با استقامت را ندارند و زبان از گفتن عاجز. غم از دست دادن فرزند بسیار دردناک اما صبر و تحمل این زن و مرد ستودنی است. سفره هفت سین به زیبایی بر روی میزی در وسط اتاق چیده شده است. آنطرفتر روی میز دیگری عکسی از ندا، لبخندزنان دیده می شود. فروغ و احمد با میهمانان می گویند و می خندند و اجازه نمی دهند غم بر شادی چیره شود. چای و شیرینی و میوه صرف شده ، زمان خداحافظی فرا می رسد. بسوی فروغ می روم. مرا در آغوش گرمش می فشرد و بوسه ها بر صورتم می زند. نمی دانم چه بگویم و آیا می توانم چیزی بگویم تا ذره ای از این غم را بکاهد؟ متقابلا در آغوشش می گیرم و می بوسمش. با بغضی که گلویم را گرفته دوباره سال نو را تبریک می گویم و به امید آزادی ایران، از هم جدا می شویم. وقتی با احمد خداحافظی می کنم و دستش را می فشرم، نگاهم به چشمان مهربانش می افتد. با سری خم و لبخندی بر لب، سال نو را دوباره تبریک می گوید. خداحافظی کرده آنجا را ترک می کنم.
در ماشین می نشینم اما همه حواسم به فروغ است. به عزم و ایستادگی اش در مبارزه با آخوندهای ضد ایرانی فکر می کنم. به تحمل و صبرش در غم نبود فرزند. و خلاصه به شکیبایی اش در برابر تمامی مهملاتی که می گویند و او می شنود.
ندا، دخترشجاع شهرمان، در تابستان سال 2003 به دنبال زد و بندهای رژیم با دولت فرانسه و بعنوان اعتراض به دستگیری خانم رجوی، پیکر خود را بدور از هیاهوی آنهایی که خودسوزی اعتراضی را جلب کردن توجه دوربینها، می انگاشتند به شعله های آتش سپرد و جاودانه شد.

یاد و راهش گرامی و
نوروز بر عاشقان ایران شاد و مبارک
نرگس غفاری
اول فروردین 1384
nargesghaffari@yahoo.com


گل پرپر شده مادر


اینروزها مصادف است با تلخ ترین دوران تاریخ بشری، هفدهمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 67. دهها هزار جوان بدست خونخوارترین و منفورترین دیکتاتور زمانه، کشته شده و در گورهای دست جمعی مخفیانه دفن گردیدند، به این امید که راز جنایت دهشتناک تشنه گان به خون فاش نشود. اما همچون ماهی که پشت ابر نمی ماند، جنایات رژیم انسان کش خمینی هم پنهان نماند و فاش گردیدند. در ایران آخوند زده کمتر می توان به خانواده ای برخورد که عزیزش بدست نواده های ضحاک پرپر نشده باشد و من هم از این جریان مستثنی نیستم. مطلبی که از نظرتان می گذرد، ماجرای شهادت حسن، هوادار یکی از گروههای چپ، در تابستان سال 1360 بدست پاسداران و جانیان رژیم، می باشد که به بهانه سالگرد عزیزان پرپر شده تابستان 67 خواستم از او یادی کرده باشم.

*****
ظهر یکی از روزهای گرم خردادماه سال 60، پس از اتمام شیفت صبح مدرسه به خانه برگشتم. آخه آن زمان از نکبت حکومت خمینی مدارس هم چند شیفته شده بود. در باز بود. با تعجب وارد شدم. چادر سیاهم را روی طناب لباس انداختم. خانه چنان ساکت بود که به نظر نمی رسید کسی آنجا باشد. برای نوشیدن آب به آشپزخانه رفتم. مادرم را دیدم که در آشپزخانه نشسته و مشغول سرخ کردن بادمجان بود. متوجه من نشد. لباسی سیاه به تن و در آن گرما، روسری کلفت سورمه ای اش را بسر کرده بود. سلام کردم. رویش را برگرداند. چشمانش را دیدم که مثل دو کاسه خون قرمز شده بود. فهمیدم گریه کرده. پرسیدم: خبری شده؟ ابتدا گفت: نه، ولی لحظه ای بعد افزود: حسن... و گریه امانش نداد.
- حسن، چی؟
- حسن رو کشتند. وحشیها، اعدامش کردند.
وای چه خبر بدی. من هیچوقت عادت نداشتم از کسی سوال و جواب کنم. آن روز هم نکردم. و شاید همین سکوت من باعث شد تا خودش به حرف بیاید.
او سخن می گفت ولی من در رویای خودم غرق شده بودم. بی اختیار صحنه ی آخرین باری که اورا دیده بودم در ذهنم تداعی شد.

*****

عینکش را که روی چشمانم گذاشتم، اتاق دور سرم چرخید و نزدیک بود بالا بیاورم. او که متوجه حالتم شده بود، بسرعت و در عین حال با نرمی عینک را از روی چشمم برداشت و با لبخندی گفت: برای چشمت مضر است.
شب قبل دیر موقع به خانه مان آمده بود. فهمیده بودم میهمان آمده ولی از خستگی، توان بلند شدن نداشتم و خودم را به خواب زدم. از آخرین باری که حسن را دیده بودم، هفت - هشت سالی می گذشت، آنهم فقط برای چند دقیقه. برای مراسم عروسی به شهرشان رفته بودیم. آن شب هم دیر به خانه آمد.
حسن هر چند بلند قد نبود ولی به چشم من خیلی قد بلند می آمد. موهایی کوتاه و قهوه ای روشن داشت اما به یاد نمی آورم اگر سبیل داشت یا نه. عینک ته استکانی اش را به چشم زد و بروی من و خواهر کوچکش لبخند. با اشاره به ما فهماند که وقت جمع و جور کردن اتاق است. مشغول شدیم. من و خواهرش، پتوها و لحافها را تا می کردیم و حسن آنها را روی سر هم گوشه اتاق، پشت در آهنی بالکن می چید. بزرگترها که زودتر بیدار شده بودند، در حیاط سرگرم آماده کردن صبحانه بودند. باتفاق به حیاط رفتیم و در کنار حسن، صبحانه خوردیم. گهگاه با چشمان مهربانش نگاهمان می کرد و می خندید. سفره که جمع شد، حسن با همه خداحافظی کرد و به طرف در کوچه براه افتاد. مادر حسن با چشمانی نگران، تا سر کوچه با او همراه شد. وقتی از در بیرون می رفتند، به او سفارش می کرد، مواظب خودش باشد. حسن او را بوسید، برگشت و برایم دستی تکان داد و هر دو از خانه بیرون رفتند. بعد از آنروز دیگر هیچوقت حسن را ندیدم.

*****
به خودم که آمدم، مادرم به گوشه ای خیره شده بود. فهمیدم که حرفهایش تمام شده. کیفم را که گوشه حیاط انداخته بودم، برداشتم و به طبقه بالا به طرف اتاق کوچکی که با خواهر و برادرم شریک بودم، رفتم. کتابها و دفترهایم را بیرون آوردم و دور و برم ریختم. کلمات را می دیدم ولی نمی فهمیدم چه می کنم. مادرم به اتاق آمد. متوجه شد حالم گرفته شده. کنارم نشست و گونه های خیسم را پاک کرد. بغلم کرد و من های های گریستم. هیچ چیز نمی گفت. گذاشت تا من خودم را خالی کنم. آرامتر که شدم، صورتم را به طرف خودش کشید و با آرامی و جدیتی که کمتر از او دیده بودم، از من خواست در این باره به کسی حرفی نزنم، حتی به خواهر و برادر کوچکترم.

برای اولین بار جریان دستگیری و اعدام حسن را با وجودیکه سعی می کرد یواش صحبت کند که ما نشنویم، از مادرش شنیدم. بعد از آن چندین بار دیگر، جریان را از دهانش شنیدم بصورتی که تقریبا داستان را از بر شده بودم.
حسن زمانی دستگیر می شود که در پوشش خرید و فروش لباس، اعلامیه های گروهشان را در زیر لباسها جاسازی می کند. در یکی از سفرهایش، اعلامیه ها ضبط و او به همراه همسفرش دستگیر می شوند. مامورین رژیم، از طرف همسفر که خیالشان راحت می شود، آزادش می کنند و او این خبر را از طریق یکی از دوستانش در شهر ما، به مادر حسن می رساند. مادر حسن بلافاصله دست به کار می شود و پس از دوندگیهای زیاد، محل زندانی که حسن در آن بسر می برد را پیدا می کند. مادر حسن با بزرگ خانواده اش( برادر) پس از چند هفته و چندین سفر به محل زندانی شدن حسن و رشوه دادن و التماسهایش، بالاخره سرنخی از محل زندان پیدا می کنند. ماشینی کرایه می کنند و به هزار زحمت آدرس را پیدا می کنند. به زندان که می رسند، یک پاسدار بداخلاق بد دهن، اظهار بی اطلاعی می کند و با فحاشی از آنان می خواهد که " گورشان را گم" کنند. اما مادر حسن را که نمی شد، همینجوری دست به سر کرد. خیلی جدی نامه ای را که در دست داشت به پاسدار نشان می دهد. با اینکه متن، خیلی کوتاه نوشته شده بود، ولی پاسدار بزحمت آن را می خواند و با غیظ از آنها می خواهد که روز بعد مراجعه کنند.

با وجود اینکه مادر حسن قبل از اینکه آفتاب بزند، جلو زندان می رسد، با منظره ای که جلوی چشمش می بیند، خود را ملامت می کند، که چرا زودتر راه نیافتاده. جلوی زندان، مملو از پدر و مادرهای سالخورده و پیر که جویای حال جگرگوشه هایشان هستند، می باشد. یکی یکی اسامی، صدا زده می شود. مادر حسن هنوز منتظر است. یکی از پاسداران در حالی که از در دفتر بیرون می آید، با دیدن مادر حسن، از او می پرسد: چرا اینجا نشسته ای؟ مگه آدرس نگرفتی؟
آدرسی به دست او می دهد و می گوید: پسرت آنجاست. برو ببینش. ولی الآن دیره، فردا صبح برو.
از آنجایی که زندان در منطقه ای دور افتاده و تقریبا بیابانی (اطراف ماهشهر) واقع شده ، هیچگونه وسیله عمومی در دسترس نیست. پس دوباره دربست ماشینی کرایه می کنند و چندین بار به این طرف و آن طرف شهر رفته ولی آدرس را پیدا نمی کنند. با کمک چند تن بومی، ساعتی از ظهر گذشته، خسته و کوفته، به محل می رسند. بر خلاف انتظارشان، از صف خبری نیست. جلو گیشه، چند پاسدار نشسته و گپ می زنند. مادر حسن جلو می رود. کاغذ را به طرفشان دراز می کند. پاسدارها با سردی نگاهش می کنند. یکی از آنها بدون اینکه حرفی بزند، با انگشت به نقطه ای اشاره می کند. مادر حسن رد انگشت پاسدار را می گیرد ولی بجز زمین خشک و سوزان چیزی نمی بیند. رو به پاسدار می گوید: اونجا که چیزی نیست.
پاسدار پوزخندی می زند، داخل اتاقک شده، در حالی که در گیشه را می بندد، می گوید: پسرت منتظر است.
بر دلشوره وحشتناک مادر حسن که از بدو ورودش به این شهر او را از پا در آورده افزوده می شود و ضربان قلبش تندتر از معمول می زند. برادرش در حالی که حائل اوست، عرق ریزان و بی قرار سعی می کند، تندتر گام بردارد. از دور گودالی، نه، خندقی نمایان می شود. دو عدد بیل در کنار خندق روی زمین افتاده است. مادر حسن جلوتر می رود. چشمانش سیاهی می روند. به زمین می افتد. برادر مثل برق گرفته ها، خشکش زده و متوجه سقوط خواهرش نمی شود. با دهان باز به صحنه ای که اینک روبرویشان است، خیره شده. بادی وزیدن می گیرد و مشتی خاک به چشمش می رود. به خود می آید. به طرف مادر حسن می رود. او را بی هوش روی زمین می بیند. دور و برش را نگاه می کند، هیچ اثری از جنبنده ای نیست. شانه های خواهرش را می مالد و پس از مدتی او بهوش می آید. مادر روی دو زانو بالای خندق نشسته. خندق مالامال جسد است. داخل خندق، اجساد مثله و تکه تکه شده روی سر هم ریخته شده اند. سر و صورتها خونین و باد کرده، لباسها پاره پاره، چند عدد لنگه کفش این طرف و آن طرف به چشم می خورند. مادر حسن، در حالی که بلند بلند گریه می کند، نفرین کنان اجساد را یکی یکی پس زده، دنبال گمشده خود می گردد. برادرش نیز در گوشه ای دیگر مشغول همین کار است. تشخیص چهره دلبندش مشکل است. متوجه نمی شوند چه مدت زمان طول می کشد تا حسن را پیدا می کنند. او را از خندق بیرون می کشند. چشمها و دهانش بازند و دستانش مشت. مادر گرد وخاک را از چهره فرزند کنار می زند و برادرش با دست چشمها و دهان او را می بندد. مادر سر جگرگوشه خود را روی پایش می گذارد و موهای خونین و به هم چسبیده حسن را نوازش می کند. نگاهشان به سینه حسن می افتد. مثل آبکش سوراخ سوراخ شده. با گوشه چادر سعی می کند، صورت خونین او را تمیز کند ولی خون دلمه بسته و خشک شده. صورتش را می بوسد. دستش را روی سر حسن می کشد و او را نوازش می کند. درست مثل زمانی که او را وقتی که کودکی بیش نبود، برای خوابیدن آماده می کرد. گورکنها از دور پیدایشان می شود. مادر حسن می خواهد فرزند را با خود ببرد. اما اجازه چنین کاری به او داده نمی شود. مادر بیچاره، فرزندش را که پس از ماهها پیدا کرده، با تهدید گورکنها ترک می کند.
هر بار پس از بیان این ماجرا، مادر حسن، به نقطه ای خیره می شود و دیگر سکوت است و سکوت. جریان اخاذی پول گلوله از خانواده های قربانیان، را همه شنیده ایم، اما نمی دانم مادر حسن آیا پولی برای سوراخ کردن سینه پسرش به لاشخورها داد یا نه؟ شاید گفتن این موضوع را در آن زمان صلاح نمی دانست. حسن، جوان مهربان و خونگرم، گل پرپر شده مادر، مانند دهها، بلکه صدها هزار جوان مبارز دیگر، در راه آرمانش کشته شد. آخوندهای حاکم و ضد انسان، مسرور از سوراخ کردن سینه های جوانان وطن، یکبار دیگر در تابستان 67 هزاران هزار جوان مجاهد و مبارز ایرانزمین را شکنجه و سپس به قتل رساندند. به دخترکان جوان شب قبل از اعدام، تجاوز کرده و پول گلوله هایی که سینه هایشان را دریده بود، از خانواده هایشان به زور گرفتند و آنهایی را که به این امر اعتراض کردند، به تخت شکنجه بستند. جنایات این رژیم ددمنش تمامی ندارد. حتی اگر یک ثانیه، بیشتر بر اریکه قدرت سوار باشند، قطعا با ظلم و جور و جنایت همراه خواهد بود چون ماشین سرکوب و کشتارشان خاموشی نمی شناسد.
...
(( - آهاي !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!
خون را به سنگفرش ببينيد! ...
اين خون صبحگاه است گویی به سنگفرش
كاينگونه مي تپد دل خورشید
در قطره هاي آن ...))
***
کرد بادي شتابناك گذر
بر خفتگان خاک ،
افكند آشيانه متروك زاغ را
از شاخه برهنه انجير پير باغ ...

(( - خورشيد زنده است !
در اين شب سيا [كه سیاهیست روسیا
تا قندرون كينه بخاید
از پاي تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خویش را
من
روشن تر،
پر خشم تر،
پر ضربه تر شنيده ام از پيش...
...

اما هستند جوانانی تا پرچمهای آزادیخواهانه شهیدان آزادی را بلند کنند و بی شک آنان یک لحظه از مبارزه با رژیمی که ماهیتش با ظلم و جور و خونریزی گره خورده، تا آزادی مردم ایران از چنگال اهریمنان، از پای نخواهند ایستاد.
درود بر آنان که جان خود را فدای آزادی ملت دربند ایران کردند. درود بر آنان که ایستادگی را آموختند و درود بر آنان که در برابر استبداد و ارتجاع، مقاومت می کنند.
درود بر آزادیخواهانی که در تابستان 67 قتل عام شدند
نرگس غفاری
ششم مرداد 84
* شعر: شاعر آزادی، زنده یاد احمد شاملو

پرواز قناری ها

امروز، شنبه 11 تیر 84 در دومین سالگرد پرواز ندا حسنی و صدیقه مجاوری، دوستان و یاران ندا و صدیقه از شهرهای مختلف کانادا و آمریکا به شهر اتاوا و آرامگاه ابدی ندا گرد آمدند تا یاد و خاطره آن عزیزان را زنده نگاه دارند.
سالن گورستان پاین کرست(Pinecrest) به زیبایی با گلهای رنگارنگ تزئین شده بود. عکس ندا و صدیقه بر روی میزی که توسط گلهای زیبایی احاطه شده بود ،دیده می شدند. بر روی میز شمعهای روشن، قلبی طلایی، ساعت مچی ندا، قاب عکسی از آرم شیر و خورشید و عکسهای مریم و مسعود رجوی چیده شده و در قسمت جلو، جعبه خاتم کاری شده ای که در خیال دختری خردسال شاید قلب ندا در آن بود، به چشم می خورد.
فروغ پشت میکروفون قرار گرفت و ضمن خوشآمدگویی به حاضرین که حدود 300 نفر بودند، گفت: ... توطئه 17 ژوئن گذشت و مجاهدین پرقدرت تر و سربلندتر بیرون آمدند... اینجا جمع شده ایم با یادآوری روزهای خوب گذشته و ان شاءالله آینده، گذشته که ندا بود و آینده که یاد ندا با ما خواهد بود.
فروغ، سمبل استقامت، بردباری و تحمل نسلی که در برابر استبداد سر خم نمی کند با لبخند همیشگی و روحیه بالایش از حاضرین بخاطر ادای احترام به ندا تشکر کرد. حاضرین نیز با کف زدنهای ممتد ابراز احساسات کردند.
یکی از دوستان خانواده ندا از دقایق و ساعاتی که با ندا گذرانده صحبت کرد و گفت: ... هر ثانیه و هر دمی از آن لحظات خیلی ارزشمند بود. ... نه برای من بلکه مطمئنم برای بسیاری دیگر نیز چنین بوده. ... نه در ذهن من و نه هیچ کدام از ما، نبودنش احساس نمی شود... البته که ندا هست و ناظر بر کارهای ما...
خانم هموطنی، در سخنانش ندا را سمبل اعتراض و مقاومت همه ایرانیان دانست و تاکید کرد که شناخت ندا با شناخت احمد و فروغ میسر خواهد شد. وی در پایان، شعر "درد مشترک" از زنده یاد شاملو را به زیبایی قرائت کرد.
نوای ویولن هنرمند جوان که ترانه مرا ببوس را می نواخت، فضای سالن را پر کرد.
یکی دیگر از دوستان نزدیک خانواده ندا، در حالی که صدایش می لرزید، گفت: برای من از ندا گفتن خیلی سخت است. سال 96 زمانی که هنوز ایمیل همه گیر نشده بود، سر کار بودم. ندا که به تازگی وارد دانشگاه شده بود، آمد و از وجود ایمیل یاهو و هات میل گفت. بعد با حوصله به ما یاد داد که چگونه برای خودمان یک حساب ایمیل باز کنیم. او از استعداد ندا و نو گرایی او گفت و پیشرو بودنش، بخصوص در امر مبارزه.
یکی از اقوام ندا، در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، نتوانست سلامش را تکمیل کند. وقتی که بر احساسات خود غلبه کرد، از حضار از اینکه برای " ندای عزیزمان" تشریف آورده بودند، تشکر کرد. وی از خاطرات خود در یونان، زمانی که ندا دختری خردسال بود تعریف کرد. او گفت که چگونه ندا با جدیت به افشاگری جنایات رژیم، می پرداخته است. وی از جمله گفت: ... ندا چون زبان یونانی را خوب یاد گرفته بود، همه جا همراهم بود و مخصوصا بدلیل بیماری که داشتم و هر هفته باید به پزشک مراجعه می کردم، با من همراه می شد. وی همچنین به این نکته اشاره کرد که ندا با آموزش چندین کلمه یونانی به آنها، ارتباط با شهروندان یونانی را آسان کرده بود تا آنها بتوانند از جنایات رژیم بیشتر برایشان بگویند. وی افزود: ... و ما به همین خاطر اینجا جمع شده ایم... به قول علی، ندا بود، ندا شد. او با درود به ندا تریبون را با چشمانی اشکبار ترک کرد.
ترانه مرغ سحر با صدای دلنشین آقای هموطنی قسمت دیگری از برنامه را تشکیل می داد.
نوبت به احمد، پدر ندا رسید. وی نیز از شرکت حضار در بزرگداشت دخترش تشکر کرد و ترجیح داد نامه علی، برادر ندا را که از شهر اشرف به او ایمیل کرده بود، بخواند. علی در نامه اش نوشته بود: ... دو سال از 17 ژوئن و یورش پلیس فرانسه با همدستی وزارت اطلاعات آخوندی می گذرد. هر بار به یاد آن روزها می افتم، احساس تلخی به سراغم می آید. علی نوشته بود: ... وقتی خبر دستگیری خانم رجوی را شنیدم، با خودم گفتم اگر تنها، یک نفر کاری انجام دهد، او ندا خواهد بود. خودم را برای هر گونه خبری آماده کرده بودم. چرا که از احساس پاک ندا نسبت به خواهر مریم آگاه بودم و بر آن غبطه می خوردم. وی در قسمت دیگری از نامه خود می نویسد: ... من افتخار داشتم که تمام عمرم را در کنار ندا باشم... از او معنی زندگی را آموختم و او معلم من بود...
بعد از صرف چای، شیرینی و میوه فیلمی از زندگی مبارزاتی ندا نمایش داده شد. در فیلم، ندا از تصمیم خود برای پیوستن به ارتش آزادیبخش می گفت و از جنایات رژیم در حق زنان و دختران ایران زمین. در جایی دیگر از فیلم، ندا منقلب از حرکت اعتراضی همرزمانش در اروپا، برای خبرنگاران اروپایی توضیح می داد و از رهبرانشان علت دستگیری خانم رجوی را می پرسید؟ صحنه بعد محل خودسوزی ندا بود که روی پرده رفت. فروغ و احمد با گذاشتن دسته گلی، محل شعله ور شدن ندا را می بوسیدند و می بوئیدند. فیلم، ادامه می یابد. خانم رجوی خطاب به ندا و صدیقه در دومین سالگرد توطئه 17 ژوئن می گوید: ... دیوارها و خیلی چیزهای دیگر، مانع از رسیدن من به شما بود و اجازه نمی دادند تا از آنچه در خارج از زندان می گذرد، اطلاع یابم... اگر می دانستم هیچگاه اجازه نمی دادم شما این کار را بکنید... فیلم با قسمتی دیگراز مصاحبه با ندا در عراق پایان یافت.



دوستان، آشنایان، یاران و خانواده ندا با نظم و ترتیب از سالن بیرون آمده و به سوی آرامگاه دختر شجاع شهرمان حرکت کردند. دو جوان، عکسهای ندا و صدیقه را در جلو صف، حمل می کردند. پشت سرشان فروغ، احمد و سارا با حمل دسته گلی سفید. دسته گلهای اهدایی از طرف خانم رجوی، شورای ملی مقاومت، رزمندگان شهر اشرف، هواداران مجاهدین در اتاوا ، تورنتو ومونترآل و خانواده های شهدا و جمعیت پشت سر آنان روان بودند.
روی مزار ندا پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان گسترده شده بود. خانواده ندا با قرار دادن دسته گل خود، روی مزار ندا سجده می کردند و او را می بوسیدند.
و دسته گلهای دیگر، یکی یکی در اطراف ندا قرار می گرفتند. نوبت به جمعیت رسید و ندا دوباره گلباران شد.
مسلمان و غیر مسلمان، مجاهد و غیر مجاهد ... ادای احترام می کرد و با چشمانی خیس ابراز احساسات. وقتی که افراد برای خداحافظی به سوی فروغ می رفتند، با لبخند دلنشین فروغ که غم و غصه را دور می کرد و نا خودآگاه انسان را به خندیدن وادار می ساخت، روبرو می شدند. در آغوششان می گرفت و با گرمی می فشرد. احمد نیز با لبخند، نگاه گرم و چشمان براقش، شادی را به جای غم به دل و قلب آدمی راه می داد.
دو سال از پرواز ندا و صدیقه می گذرد. باور کردنش آسان نیست. آنچه ماندنی و ارزشمند است، درک این نکته می باشد که ندا و صدیقه، سمبل مقاومت و شجاعت نسلی هستند که برای آزادی وطن، نه تنها از همه چیزشان گذشتند بلکه با ایمان و آگاهی کامل، جان خویش را نیز در این راه فدا کردند. آنان معنی واقعی مبارزه با رژیمی ددمنش، که هر چیزی را به ابزاری برای ادامه بقای ننگین خود تبدیل می کند، فهمیده بودند. آنان دریافته بودند که جنایات رژیم، محدود به مرزهای ایران نمی شود و می دیدند که موریانه وار در مهد تمدن، قلب دمکراسی را نشانه گرفته اند. آنان مسئولیت ادامه مبارزه را با رگ و پوست و گوشت خود احساس کرده بودند و به جهانیان نشان دادند که مبارزه مردم ایران با رژیم ملاها چقدر جدی است. آنان نشان دادند که زنان کشور ما، خواه در ایران باشند و خواه خارج از ایران، و در هر شرایطی بر علیه زر و زور و تزویر، ایستادگی کرده و می کنند. ندا، صدیقه و دیگر یارانشان که شعله های آتش اعتراض، زخمهای عمیقی بر بدنشان گذاشته، نه برای یک نفر، که در دفاع از شرافت انسانی یک ملت در بند، دلاورانه قد علم کردند و اجازه ندادند پاسداران سیاهی بر سر انسانیت، معامله کنند.

یاد و راه قهرمانان ژوئن 2003 گرامی و پر تداوم باد

نرگس غفاری
دوم ژوئیه 2005
nargesghaffari@yahoo.com


ندا حسنی و صدیقه مجاوری مشعلهایی فروزان


سال گذشته در یک معامله ننگین، پلیس فرانسه خانم مریم رجوی و همراهانش را در اورسورواز دستگیر کرد. در اعتراض به این معامله، چندین زن و مرد خود را به شعله های آتش سپردند. در میان آنان ندا حسنی 26 ساله و صدیقه مجاوری جان خود را از دست دادند و یادشان جاودانه شد.
مراسم بزرگداشت ندا حسنی در سالن کانگرس سنتر( کنگره مرکز) در شهر اتاوا- کانادا روز یکشنبه 7 تیر برابر با 27 ژوئن برگزار شد. صدها تن از ایرانیان به این مراسم آمده بودند تا یاد ندای عزیز را گرامی بدارند. مراسم ساعت 4 پس از نیم روز با خوش آمدگویی فروغ، مادر ندا آغاز شد. میهمانان با کف زدنهای مستمر، او را تشویق می کردند. فروغ به این نکته اشاره کرد که این بزرگداشت برای زنده نگاه داشتن یاد" ندا حسنی" و" صدیقه مجاوری" برپا شده است. فروغ گفت: از خوشحالی در پوستم نمی گنجم از اینکه در چنین روز عزیزی در کنار شما هستم. وی از حضار که از راههای دور و نزدیک در این مراسم شرکت می کردند، سپساسگذاری کرد و پودیوم را در حالی ترک کرد که میهمانان، ایستاده برایش کف می زدند. هنرمند جوانی با ویولون قطعاتی زیبا به یاد ندا نواخت. موزیک " مرا ببوس" به همراه بوی شمعهای خوشبو، نور کم سالن و تک شاخه های رز روی میزها، حال و هوایی دیگر به سالن می داد. نوازنده در بین عکسهای مریم و مسعود رجوی و عکس ندا در احاطه شمعهای فروزان فضایی شاعرانه به وجود آورده بود. این هنرمند جوان به زیبایی چند قطعه دیگر نیز از ترانه های بیاد ماندنی را برای حضار نواخت.
علی بهروزیان، شعری را که سروده بود به نام" عروس دریا" اجرا کرد. این شعر به فروغ و احمد و همه پدران و مادرانی که نداها را در دامان پاکشان پرورانده اند، اهدا شد:
....
هم بر بال بود..................... گفتند عروسان دريا ، عاشقان بی قرار ماهی های تشنه و ستاره مريم، شرارتهای شب و شيطان را تاب نياوردند و مشعل به جان کشيدند و تن به شعله های بی پروای آتش دادند ، ققنوس وار ...............
هی ی ی ی ی........ باد شرزه، مگو اينگونه شوم و تلخ
نهيبت می زنم ای باد............ دل ناخدامان می شکند!
ياوه کم گو... زنهار باد........ شرزه
دخترم، زيبا ترين عروس دريا، بگو ........... بگو ..... به باد بگو........... تو زنده ای........
بگو شراره ها از تو گر گرفتند و آتش به جان ظلمت انداختند..........
برو........برو.............. باد .............
حماسه دختر مرا تا هزاران هزار سال ديگر بر گوش های اين جهان کور کر فرياد بکش
صدای سوگوار دهل های جاشو ها..............
بياسای دخترم................. بخواب
بخواب بر قله های شعر شرف، بخواب بر لبخند پاک کودکان.................. بخواب بر دميدن گل لاله
تن به آرامش امواج دريا بسپار...... بيتاب مباش
صدای دهل های سوگوار جاشو ها.........
می گويی دريا ملتهب است؟ شب سياه و التهاب دريا؟
نه........
اين دل تو ست دخترکم، دريای دل تو........
شراره های عشق توست که بر جان دريا التهاب افکنده است.
...
در بین دکلمه این شعر، چشمم به فروغ می افتد. دم در از تازه واردین استفبال می کند. لبخند بر لب و آنطرف تر احمد پدر ندا. در دل این دو چه می گذرد، نمی دانم. ولی آنچه که ما می بینم تنها ابراز مهر و محبت و لبخند است که نثارمان می کنند.
پس از پایان یافتن شعر، فروغ و احمد بی درنگ خود را به علی بهروزیان رساندند و در آغوشش گرفتند.
فیلم زندگی ندا، قسمت دیگری از مراسم بود که به نمایش در آمد. از دوران نوزادی تا خردسالی تا نوجوانی، جوانی و پیوستنش به ارتش آزادیبخش و... عکسها با ترانه هایی زیبا ورق می خوردند. فکر می کنم بیشترین تاثیر را شعر مشهوری که " سلین دیان" بر روی فیلم تایتانیک خوانده روی حاضرین گذاشت و چشمها را خیس کرد. هیچگاه لبخند از لبان ندا دور نبود و در عکسها نیز آن را بوضوح دیدیم. فیلم در کف زدنهای ممتد حاضرین به پایان رسید. احساسات اوج گرفت و گریه تبدیل به خنده شد.
نوبت به وکیل شماری از خانواده های مجاهدین مستقر در عراق رسید. آقای وارن کریتس پشت میکروفون قرار گرفت. اما بغض گلویش را گرفته بود و لحظاتی سکوت کرد. با بغض گفت: " این سخت ترین سخنرانی ای است که تا به حال انجام داده ام و... از خدا می خواهم که این قدرت را داشته باشم تا این سخنها را به اتمام برسانم. او از علی و سارا حسنی تشکر کرد که اجازه داده اند برای آنان تلاش کند. آقای کریتس ادامه داد: " من ندا را نمی شناختم ولی این افتخار بزرگی است که جزو این کمپین باشم". بغض گلویش را گرفته بود و سخنانش را بریده بریده بر زبان می راند. او ادامه داد:" نامه ای را که دو روز پیش از علی بدستم رسیده برایتان می خوانم. این نامه را بدین جهت که در آن قید نشده که خصوصی است، برایتان می خوانم. من از خانواده حسنی واز طرف شما از علی زیاد شنیده بودم و خیلی علاقه داشتم او را ببینم.اما متاسفانه در سفری که به شهر اشرف در عراق داشتم، نتوانستم او را ملاقات کنم. علی در نامه اش می نویسد:
سلام........ من خیلی افتخار می کنم که ایرانی ام و در کانادا زندگی کرده ام. از شما تشکر می کنم که برای ما تلاش می کنید. ما همگی خشم و درد و مهر و محبت را با هم چشیده ایم. من قبلا این را به کسی نگفته بودم ولی ندا برای آزادی کشورم مبارزه می کرد. من اگر جای ندا بودم نمی توانستم کاری را که او کرد، انجام دهم. چون صدایم را کسی نمی شنید هر چقدر فریاد می زدم. ...... دلم می خواهد در آینده ای نزدیک تو را به ایران دعوت کنم. در شهر اشرف بدلیل اینکه زیاد نمی توانستی بمانی، شما را ندیدم. خیلی دوست دارم به ایران آزاد بیایی و بتوانیم با هم هاکی بازی کنیم...."
آقای کریتس در پایان نامه علی، قطعه شعری را که برای ندا سروده بود برای حاضرین خواند:
برای ندا
من هیچگاه تو را ندیدم، فرصتی که من از دست دادم
پدرت، احمد همیشه مثبت، من رقص او را دوست دارم
مادرت، پر از جرات و جسارت، او کوهی از استقامت است، او راه پر از دست انداز را می فهمد
سارا، من لطافتش را دوست دارم
ما اینجا گرد آمده ایم تا تو را به یاد بیاوریم
تو زندگی ات را برای آزادی فدا کردی
من هیچگاه تو را ندیدم، فرصتی که من از دست دادم
ولی من از تو زیاد یاد گرفته ام
ندا، تو ناخدای مایی
تو، راهنمای مایی

فروغ و احمد آقای کریتس را در آغوش کشیدند و حضار با کف زدنهای پیاپی، نسبت به ابراز احساس او ادای احترام کردند.
در این جا قسمتی از سخنرانی مریم رجوی در مراسم 17 ژوئن که در فرانسه برگزار شده بود، به نمایش در آمد و بدنبال آن " رقص شعله ها" که توسط گروهی از اعضای ارتش آزادیبخش در عراق اجرا شده بود، بروی پرده رفت.
شعر" سلاله گان خورشید" نوشته مهدی رضوی ، با نوای ملایم گیتار هنرمند جوان یاشار، اجرا شد:
...
در شعله هايِ مشعلِ شب تابِ رهگشا
مِي خوردگانِ بادة گلرنگِ جامِ صدق
"صدّيقه" گانِ "مجاورِ" پيمانة خلوص
پيمانه هايِ خموشِ "ندا" هايِ شب فروز ،
چون شمعِ سر فراز
به تاركِ خود شعلة فدا بستند
چو آذرخش درخشيدند و نورِ ره گشتند
چو صاعقه خروشيدند و شب شكستند و دام بر بستند .
...

احمد، پدر ندا در حالی که از طرف حضار مورد تشویق قرار می گرفت و گفته هایش به انگلیسی ترجمه می شد، گفت: " من نوشتاری را آماده کرده بودم تا تاریخچه ای از مسائل ایران را برایتان بگویم ولی با دیدن این جمع و بخصوص صحبتهای وارن کریتس، تم صحبتم عوض شده و بهتر دیدم از عشق در این جمع صحبت کنم. ندا از بدو تولد، سرشار از عشق بود، عشقی که اطرافیان به او میدادند. او می خواست که آن را به مردم برگرداند، به اطرافیانش و به جامعه اش. ندا بهترین جایی را که پیدا کرد تا بتواند عشق خودش را نثار مردم کند، در جمع هرزمانش و مجاهدین بود... معلمین ما و ندا ( مریم و مسعود رجوی) عشق را به ما می آموزند. درست نقطه مقابل رژیم ضد بشری ملاها که کینه را آموزش می دهند.... امیدوارم به زودی همه این فدیه ها و رنج و شکنجها جواب دهد و مردم ما را از شر این حکومت نحس و نجس و ضد بشر نجات بخشد و هفتاد میلیون ایرانی بتوانند در صلح و صفا و دل خوش زندگی کنند. به امید آنروز".
ترانه " پری کجایی" اثر بیاد ماندنی شادروان حسین قوامی به درخواست فروغ و احمد حسنی با صدای زیبا و گیرای آقای جواد که از آمریکا به اتاوا آمده بود، اجرا شد. در پایان فروغ و احمد با چشمهایی خیس او را در آغوش کشیدند. دوباره نوای ویولون هنرمند جوان، سهراب، سالن را قرق کرد. این هنرمند چیره دست سه قطعه زیبا از هنرمندان پیشکسوت ایران را نواخت.
فروغ در پایان بزرگداشت یاد ندا حسنی با کلماتی مراسم را به پایان برد. او گفت:" این بود برنامه ما. از همگی تشکر می کنم". و به انگلیسی ادامه داد: " از همگی تشکر می کنم که از تمام دنیا به اینجا آمدید. از اروپا، از آمریکا، از انگلیس، استرالیا، ایران و کانادا، به شب خنده و گریه که امیدوارم بیشتر خنده بوده باشد. این را بگویم که من به دخترم افتخار می کنم برای کاری که کرد، چرا که شجاعت می طلبد. صدیقه مجاوری و ندا حسنی زندگی خودشان را برای ما دادند و ما برای این است که اینجاییم. امیدوارم روزی برسد که جهان از بنیادگرایی آزاد شود ، نه فقط برای ایرانیان که برای همه مردم دنیا. با کمک شما خانم رجوی را به ایران برده به جایی که تعلق دارد و در آنزمان یک بار دیگر آزاد خواهیم بود. وقتی وارن حرف می زد، پر از احساس بود. او نه تنها یک وکیل، بلکه یک دوست خوب است که دلیل مبارزه را می داند و می جنگد. او با ماست، شانه به شانه. ما از تو تشکر می کنیم وارن. ولی به دوستان بیشتری احتیاج داریم برای جنگی که در پیش روست.
دخترم رفته ولی روحش اینجاست و جنگ ادامه دارد. جنگ ما زمانی تمام می شود که ملاها در دنیا قدرت نداشته باشند. از دست دادن فرزند درد بزرگی است که آن را حتی برای دشمنانم نیز نمی خواهم. ولی مرگ ندا، خجسته بود. او تمام نشده و تازه آغاز شده است با یک زندگی شاد. بیشتر از این وقتتان را نمی گیرم و چنانچه مایلید بر سر آرامگاه ندا خواهیم رفت تا گلهای زیبایی را که آورده اید، بر سر مزارش بگذاریم. با ندا عهد می بندیم که تا لحظه آخر تا لحظه پیروزی با ندا و همه رزمندگان ارتش آزادیبخش با هم شانه به شانه با قلبهای پر از عشقمان خواهیم بود".
سرود " ای ایران.." با صدای جواد و همراهی حضار در سالن پیچید سپس مردم دسته دسته خود را به گورستان
پاین کرست رساندند. (pinecrest)
سنگ قبر ندا با عکسش در حال لبخند مزین شده بود. پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان روی قبر پهن بود و گلها یکی پس از دیگری به این دختر شجاع هدیه می شد. ابتدا دسته گلی از سوی خانم مریم رجوی نثار ندا شد. دسته گلی سفید و زیبا از طرف فروغ، احمد، سارا و به نیابت از طرف علی، به ندا هدیه شد. دسته های گل یکی پس از دیگری از سوی شورای ملی مقاومت و مجاهدین و هوادارانشان از آمریکا، کانادا و همچنین دسته گلی از سوی کمیته دفاع از حقوق بشر در ایران اهدا شدند و مراسم با سرود" قسم" به پایان رسید.
شرکت کنندگان با فروغ و احمد با آرزوی پیروزی، بدرود گفته، گورستان را ترک کردند.
نرگس غفاری- کانادا
هفتم تیر83= 27 ژوئن 2004